تبليغاتX
×بــــازم همــــــین جووووری×

 

شب یلدا هم با همه طولانی بودنش سپری شد و با طلوع خورشید جای خودشو به اولین صبح زمستونی سرد و زیبا داد . از امروز همانطور که زاویه تابش خورشید عوض میشه روزها هم طولانی تر میشن تا وقتی به اولین روز تابستون می رسیم که بلندترین روز ساله و بعد از اون هم روزها رو به کوتاهی میگذاره تا یلدای آینده .

یعنی به خاطر همین حساب کتابهای دقیق و قشنگه ایرانیان باستانه که من به ایرانی بودنم افتخار می کنم .. وگرنه الان که در کشور من چیزی جز فساد (حالا از هر نظری .. مثلا فساد انتخاباتی !! و .. ) موج نمی زنه ..

آیت الله منتظری هم آزاد شد . یعنی این همه مدتی که تو حصر و اینا بود تموم شد . از این نظر ازش خوچم میاد که مثل بعضیا مثل همین آقا!!! اسیر دیو قدرت نشد . قدرت همه کار با آدم می کنه و ممکنه هر هیولایی از آدم بسازه . منم نمیگم همش تقصیره طرفه ( همین آقا بیشتر منظورمه) تقصیر ما مردمم هست . ما که همه چیز می خوایم تبدیل به اسطوره کنیم و از هر ننه قمری قهرمان از آب در بیاریم . من حرفم این نیست که ننه قمرها قهرمان نشن .. بشن واسه عمشون بشن !! به ما چه ؟

این حرف من نیستا حرف بنده خدا خاتمی هم بود . حالا من یه لحن دیگه بهش دادم :))

دیشب برای شب یلدا ما جایی نرفتیم منم اومدم یه سر پایین و دقیقا این میوه ها رو خوردم : سیب ٬نارنگی٬انار ٬ پرتقال٬خرمالو ٬ موز ٬ لیمو !! همه رو هم بی وقفه و پشت سر هم بعدش هم رفتم تو اتاقم و کتاب خوندم ..

یه تیکه از متن کتابو (همون دن آرام جلد سومش ) بدجوری ازش خوچم اومد .گفتم اینجا بنویسم تا یادم بمونه :

" در طول انروزهایی که چون جانوران در میان تپاله ها پنهان بود و با هر بانگ و صدایی که از بیرون می آمد برخود می لرزید٬ همه چیز را سنجیده و ارزیابی کرده و  تصمیم گرفته بود . گفتی روزهایی که در جستجوی حقیقت بود ٬ آن تردید ها و تحول ها و کشمکش های درد آور درونی هرگز وجود نداشته است . همه این ها چون سایه ی ابری عبور کرده بود ٬ و کندوکاوهای او بی هدف و پوچ می نمود . اصلا چه جای فکر و اندیشه؟ چرا روحش چون گرگی جرگه شده در جستجوی گریزگاه و راه حل تناقض ها به این در و ان در میزد؟ زندگی به شیوه ای آسان و متطقی ٬ ساده می نمود . اکنون باور داشت هرگز حقیقتی یگانه که همگان بتوانند در زیر بالش پناه گیرند ٬ وجود نداشته است . حال می اندیشید که هر کسی ٬ حقیقتی ٬ مسیری ٬ از ان خود دارد . مردم برای یک تکه نان ٬ برای باریکه ای زمین ٬ برای حق زیستن ٬ جنگ کرده اند و تا آفتاب بر ایشان می تابد و تا زمانی که خون در رگهاشان روان است ٬ جنگ خواهند کرد . با انان که می خواهند او را از زندگی و حق زیستن محروم کنند باید جنگ کرد و سرسختانه ٬ اما با پولاد سر نفرت باید جنگ کرد . به احساسات نباید دهانه زد ٬ باید لگامش را رها کرد ."

 

 

-- خسته شدم :(اینجا سردم شده و دستام یخ زده . من از این که دستام از سرما یخ بزنه خوچم میاد

--نیازی نیست چیزی بگم همه چی توی متن واضحه

--راستی هر روز که میگذره من تورو بیشتر دومس دارم  خوب خوب بخوابی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 8:37  توسط 03031112 | 
 

 

اینجور که گفتم درباره ی آرایشگاه یاد فیلم درباره ی الی افتادم و برداشت های زیادی که میشد ازش کرد . من که این فیلمو دیدم گفتم درباره ی همه بود الا الی! اول فیلم به نظر همه الی دختر خوبی بود و با اینکه برای نجات دادن بچه ی اون خونواده رفت . یهو ورق برگشت و دختر بدی شد .. و دست آخر هم بخاطر توجیه خودشون درموردش دروغ گفتن . این که اون وجود نامزدشو نادیده گرفته و درحالی که حقیقت یه چیز دیگه بود و بخاطر ترسشون دروغ گفتن ..

آدما دروغ میگن چون میترسن .. دیگه دلیلی وجود نداره .


من و دوستم چهارشنبه ی گذشته رفتیم آرایشگاه که کارشو ببینیم .. اصلا من دهنم وا موند و به معجزه آرایش ایمان آوردم !!! وقتی که عکس های قبل و بعد عروس ها یا کسایی که نامزدیشون بود و نشون می داد ٬ قیافه ها ی منو میترا دیدنی بود .. یا پوسترهای خیلی قشنگی که به در و دیوار زده بود  اصلا تو مایه های هنرپیشه های هالیوود :)) خیلی ستم !! هر عکسی که نشون می داد بیشتر دهن ما وا می موند و تنها کلماتی نظیر ایول ایول ایولا !! ازش خارج میشد :)) زنه که فهمید خودشم خندش گرفت . من اصلا حاضر نیستم ازم عکس بگیرن و قبل و بعد از آرایشو نشون ملت بدن !!! همینجوری خودم بد عکس هستم !! اگه رفتم اینجا نمیذارم عکس بگیرن .. البته بعدش چرا ولی قبلش نه !! اصلا اگه خیلی هم خوب چیزی !! شدم اجازه میدم پوسترامو بزنن به در و دیوار ..خوش تیپیه دیگه لامصب .

دیشب هم یه لباس خیلی خوچگل خیلی خوچگل یعنی خیلی خوچگل دیدم و اولین و تنها لباسی بود که پرو کردم و خیلی ازش خوچم اومد . خیلی خیلی . دامنش پف دار بود . همه گفتن کی رنگه سورمه ای !! انتخاب میکنه ؟ خوب از این دیگه رنگای دیگه نداشت و لباسش هم لبنانی بود خیلی قشنگ بود .. یه چیزی میگم یه چیزی می شنوی در این حد ..


دیشب من یه برداشت غلط از یه حرف کردم و همش حالم گرفته شد !!! هنوزم میگم شاید خیلی هم برداشتم غلط نبوده اما حداقل دیگه حالم گرفته نیست . یه توضیح ضروری هم بدم که من حالم که گرفته میشه کلا قیافم این شکلی میشه نه می خوام اخم کنم نه قیافه بگیرم .. اصلا مدلم اینجوریه !!

 

در پایان هم امیدوارم اونی که الان خوابه خووب بخوابه و خوابای قشنگ ببینه تازه من که یادم مونده قرار بود چکار کنه و نکرده /؟ و ب لاگ ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 8:40  توسط 03031112 | 
 

دیروز کمی از فیلم ۲۰۱۲ که در مورد قیامت و اینا هست و دیدم . داشتم با خودم میگفتم نسل ما که اصلا شانس و اینا نداشت .. از همون بدنیا اومدنمون که شیرخشک به سختی گیر میومد منم که شیرخشک می خوردم !! زمان جنگ بود و قحطی . بعدش یه چیزایی یادمه که قحطیه گوشت مرغ شد و مرغای بسته بندی شده ی برزیلی هم نایاب بود و گیر نمیومد . وقتی هم میرفتم مدرسه مثلا کلاس اولی که بودم ٬ فقط سه شعبه کلاس اول بود و سه تایی و چهارتایی توی نیمکت های کهنه و زهوار در رفته میچپیدیم ٬ حالا مدرسه ما تازه خوب بود خیلی مدرسه ها دو شیفت کار می کردن و همینجوری که سالها میگذشت سیل جمعیت ما بچه ها هم که از دبستان به راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه رفتیم جریان داشت . موقع کنکور که گند می خورد به اعصاب و روان همه . دانشگاها ظرفیت پذیرش نداشتن تا بچه های ورودی ۸۳ . از اون به بعد بهتر شد و جمعیت هم کمتر . الان هم کلی مدرسه ی خالی موجودی و تعداد بچه ها هم تو کلاس ها کمه و آموزش بهتری هم براشون صورت میگیره . خلاصه از شانسه ما بود دیگه . بعدش از دانشگاه واسه دخترای نسل من که دوران بی شوهری و قحط الرجال اومد و برای پسرا هم بیکاری حالا به هر ضرب و زوری یه مدرکی از دانشگاهی گرفته بودن و باز این سیل جمعیت دنبال کار و درآمد بود . با بیکاری و بی پولی و در نتیجه اون اعتیاد هم نمیشه تشکیل خانواده داد .. میشه؟؟؟ خب اینجا یه عده میگن میشه که برن آمار طلاق ها رو ببینن که دو سوم ازدواجا نتیجش چیه؟ بله طلاقه !! می دونم شدن که میشه اما چه فایده ؟؟؟ یه عده هم میگن که نه بابا با بی پولی و اعتیاد مگه میشه زن گرفت / که اینم نمونش همون قحط الرجاله و خیلی هم شاهد دعوای دخترا سر یه پسر!!! بودیم و دوئل معکوس و دوره آخر الزمون ..  احتمالا واسه مرگمون هم قحطیه گور میشه و جنازمون هم رو این زمین حیرون میمونه .. یا قبلش خانه های سالمندان پر و پیمون میشه و بازم اونجا میچپوننمون  نه حالا تو خودت در حق والدینت چطوری بودی انتظار داری نری خانه سالمندان؟

همه اینا رو گفتم که بگم نسل ماست دیگه خیلی خوش شانسه بعید٬ نیست بخوریم به قیامت و سه سال دیگه حالشو ببریم دوس دارم زودتر این فیلمو ببینم .

 

پ.ن:

الان تو اداره دورو برم خلوت بود می خواستم بعد از این پست بشینم پای فیلم!! حالا آجیل چیبس و ماست موسیر نبود هم یه جوری سر می کردم تا اینکه سروکله ی یه سرخر پیدا شد . دیروز که با دخترخاله همین سرخره بیرون رفته بودم !! دختر خالش قبلا یکی از دوستام بود بعد از دو سال دیروز دیدمش رفتم دم کلاس زبان دنبالش و از اونجا هم رفتیم آرایشگاه که قضیه اش مفصله و تو یه پست دیگه می گم.. خلاصه دخترخاله همین آقای سرخر میگفت که این سرخر کلی خالی بنده و تازه خواستگارش هم بوده و اینا منم گفتم که تو بهتر میدونی اما تا جایی که ما دیدیم درسته که سرخره اما خیلی مودب هست . دوستم می خواد بره کانادا و دنبال گرفتن ویزای تحصیلیه .. چقد فکر این که از ایران بری قشنگه ..البته من هیچوقت راضی نمیشم که برای همیشه بزارم و برم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 8:48  توسط 03031112 | 
 

خیلی از اتفاقهای زندگی ما آدما اجتناب ناپذیرند . یعنی شاید خودت بدونی که رخ میدن ولی دوس داری همیشه از فکر کردن بهشون فرار کنی و با خودت بگی بیخیال آینده همین دم رو خوشیم!!

اما وقتی که با او موقعیت مواجه میشیم و به واقعیت مبدل میشه ٬ اون موقع هست که آدم هنگ میکنه و احساساتش به هم میریزه و شاید تو اون هیری ویری نتونه تصمیم درستی بگیره

شاید من کمی نامفهوم مینویسم هم انسجام دادن به فکر و نوشتنش برام دشواره .

حرفم اینه که تو اینجور موقعیت ها آدم ممکنه هزار جور تصمیم بگیره و خیلی سخته که تصمیم درست رو پیدا کنه و سرنوشت آدم هم اکثرا همین مواقع قراره رقم بخوره و جدی جدی هم می خوره ..

قصه زندگی آدما خیلی به هم شبیه هست در حالی که ممکنه خیلی هم فرق داشته باشه مثه یه پارادوکس می مونه . به نظر من همه ما حس های مشترک زیادی رو تجربه می کنیم و همون قدر به هم شباهت داریم که همون قدر ممکنه فرق داشته باشیم .

گاهی هم که آدم نمیتونه هیچ تصمیمی بگیره . از بایگانی مخش استفاده می کنه  و میذاره برای  بعدش هم همون طور که بالا گفتم دیگه خر بیار و باقالی بار کن!!

خیلی وقتا هم واقعا زمان همه چیز و روشن میکنه و نیازی نیست که تو کاری کنی . کارت میشه همون صبر کردنت. اشتباه خیلی از ما آدما هم همینه . تا تقی به توقی می خوره با خودمون میگیم الان باید چکار کرد؟؟؟ یا چکار کنم یا از کی کمک بگیرم؟؟ یا هی خدایا کمک کمک !!! شاید چاره آسونتر باشه از این حرفا و همین باشه که "صبر" کنی .. و بذاری گزینه ای به نام " زمان " وارد بشه و کار خودشو کنه .. کاری که کمتر از معجزه نیست .

در پایان هم سخنان گهربار خودمو با جمله ای گهر باتر :)) از" بودا " به آخر میرسونم که یکی از دوستام بهم اس داده :

البته اگه مبایلمو پیدا کنم !!

: نوشتن نیکوست اما اندیشیدن بهتر است ( یکی نیست بگه بودا جان من اگه نمی اندیشیدم پس از کجا کلمه میاوردم بنویسم؟!!! بگذریم نمی خوام بت گیر بدم سوسک شی) و تیز هوشی نیکوست ولی شکیبایی بهتر است (اینو خووب اومدی منم حرفامو پس میگیرم)

م.خ.ن:

یعنی مخصوص نوشت: ببین اونی که الان خوابیدی .منم زنگیدم جواب ندادی ..!! وقتی بیدار شدی و اومدی اینجا خوندی بعدشم چکم کردی ببینی کجا رفتم و عکس فیس بوک و اینا و .. اینو بدون که من دلم می خواد تو بیای و تو وبلاگت آپ کنی. اوکی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:9  توسط 03031112 | 
 

دیروز خیلی هوا قشنگ بود و بد قولی بعضیا سبب خیر شد منم  حسابی پیاده روی کردم . بارون خیلی شدید بود و همه ی موهام خیس شد ولی چون تند تند راه میرفتم خیلی سردم نشد.

وقتی که آقای بد قول هم اومد من از پیاده روی دونفره زیر چتر هم خیلی خوشم اومد ..


همینطور که پیاده میرفتم از داروخونه ی شبانه روزی سر امام جمعه هم خرید کردم . من اصلا از داروخونه ها خوشم نمیاد اما از اینجا چرا ..این داروخونه رو خیلی دوس دارم چند تا از محصولات سینره خریدم و یه مسواک نو . همیشه مسواک نو منو خیلی خوشحال می کنه .


چقد گشتن توی تالارهایی که همشون از قبل رزرو شدن مرارت باره . خیلی حال گیریه که هرجا بری تاریخ دلخواهت که تاریخ دلخواه همه هست!!! یعنی چهارشنبه و پنجشنبه رزرو شده باشه .. یعنی آدم به طرز فجیعی تو دیواره . بعدش همش هم سر انتخاب منو غذا ٬ من تا چشمم به غذاها میفته خیلی گشنم میشه و هی اعصابم خورد میشه یعنی اصلا تحمل گشنگی رو ندارم اصلا ... هی هم فک میکنم اون شب که مراسم هست هیچی غذا به من نمیرسه و من که از صب توی آرایشگاه حیرون بودم باید خیلی بهم سخت بگذره :((  کلا دپرس میشم خیلی خیلی

البته دیشب بعد از اینکه یه ساندویچ کباب ترکی رو با دوغ و نصف یه پیتزای قارچ و گوشت خوردم خیلی حالم بهتر شد و زندگی زیباتر ..البته به علت پرخوری کمی حالم بد شد اما ارزششو داشت :))))


من از عاقدی خوشم میاد که آدم باشه نه آخوند و بعدش وقتی میاد تو مجلس هی نگه یالا یالا بعدش هم دیوونه بازی در نیاره بگه تا همه محجب نباشن من نمیام و این غلطا خودمم هیچ خوشم نمیاد شنل و اینا بندازم دورم و برم زیرش قایم بشم .اگه احساس گناه میکنه به کسی نگاه نکنه و چشم چرونی رو موقوف کنه  !!!


البته هنوز کو تا این حرفها این حرفا مال بعد از سالگرده یه مرحومی هست


کاش امروزم بارون میومد میرفتیم پیاده روی و صفا سیتی البته من دیگه به همون نصف پیتزا بسنده می کردم :)


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:14  توسط 03031112 | 
 

 

                               مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


روزگار غریبی است نازنین


و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد


                                                                                                      

                                                                                                                 احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:4  توسط 03031112 | 
 

دیشب همه فامیلا خونه مادر بزرگ دعوت بودن . من تازه رفته بودم حموم واسه همین دیرتر از مامان اینا رفتم حدود نیم ساعت دیرتر از خونه حرکت کردم و چون نیم ساعتی هم تو خیابون تک چرخ زدم با یک ساعت تاخیر رسیدم خونه مادر بزرگ ٬ با همه کلی خوش و بش سلام علیک کردم . مادربزرگم از این که میدید این همه دورش شلوغ شده حسابی خوشحال بود و همش از من سوال کرد اسمت چیه و این قد سرو صدا زیاد بود که من هرچی گفتم که من پریام اون یه چیز دیگه شنید و منم بیشتر گیر ندادم !!! با دختر عمه هام رفتیم توی اتاق کلی باهم حرف زدیم .خیلی وقت بود ندیده بودمشون و دلم براشون تنگ شده بود . اول به جوراب های حوله ی زرد من گیر دادن و فیلم بازی شروع شد.

من کلا از طلا خوچم نمیاد. از طلا فروشی هم همچنین.. بیزارم ٬ بیشتر بدلیجات دوس دارم و خیلی خوچم میاد که بدل های زیادی داشته باشم مثلا دو جفت گوشواره ی گوش ماهیی هم دارم و خیلی دوستشون دارم و برای مهمونی هایی که همه خودشونو خفه میکنن من ممکنه اونا رو بپوشم . بیشتر برام مهمه که خودم خوچم بیاد نه سایرین . مامان هم که دیده من این مدلیم باهام بحث نمیکنه و میذاره آزاد عمل کنم !!:))

خلاصه می خواستم اینو بگم که من گوشواره های بدلی زرد رنگ بامزه ای که تقریباْ مدل یه لوستر بودن رو پوشیده بودم . دختر عمه ها فک کردن این طلاست!! و گفتن چه گوشواره های قشنگ مشکوکی!!! خیلی خوچکلن و چشماشون برق زد .. منم توضیح دادم بابا بیخیال اینا بدله و کلی خندیدیم . شام حسابی چسبید و عبارت بود از لوبیا پلو و بزقرمه های خیلی خوچمزه . البته یه بدی داشت که من نسبت به ته دیگ ها جای دوری بودم و اصلا به من ته دیگ نرسید !! من و پسر عمه ی شکموم که همیشه توی مهمونی ها هوای همو داریم (البته اون از وقتی دانشجو شد!!! از شدت جو گیری خودشو کشت و حسابی لاغر شد و الا دیگه شکمش ماهیجه داره و اینا آخه قبلن گرد و قلنبه بود) کنار هم نشسته بودیم و باهم دعوا می کردیم که تقصیر کی بوده که ما اینجا اینقد دور از ته دیگی ها نشستیم!!!!

بعد از شام من هم کمک دادم اما بیشتر جیم شدم تا سفره جمع شد!! بعدش هم اومدم پیش بابا نشستم و کنار عمه ! عمه که چشمش به گوشواره های لوستر مانند من افتاد خیلی بهشون نگاه کرد و گفت : چه گوشواره های قشنگی مبارک باشه .. چون با لحن خاص اینا رو گفت منم نگفتم بابا اینا بدله!! گذاشتم توی خماری خودش باشه :)))) در عوض گفتم : جدی؟ قشنگه؟ مرسی قابل نداره :) خلاصه این که فک کنم خاصیت عمه بودن این باشه که دقت آدم خیلی بالا باشه و هی طرفو بگیری و هی مقایسش کنی!! خوشبختانه من عمه نمیشم هیچوقت ..ولی با این وجود هم عمم رو دومس دارم چون خیلی خصوصیات خوب دیگه ی داره و نمیشه زوم کرد روی این  موضوع  دقت کردنش٬٬٬ تازه شاید هم خوب باشه اینقده آدم با دقت باشه !! مثه من خوبه ؟ اینقد بی توجه و کم دقت !!

 بعد از اومدن به خونه نشستم و کتاب خوندم ٬ خیلی کنجکاو بودم که بدونم  داستانی که می خونم حول چه محوری میچرخه (۴ جلده و من هنوز آخرای جلد دومم) که رفتم گوگل و سرچ کردم!!! حالا بیشتر دلم می خواد جزئیاتشو بدونم واسه همین تند تند می خونم .. از اونجاها که خیلی به جنگ و تصمیمات جنگی و سیاست گیر داده زودتر رد بشم کمی حوصلمو سر میبره خصوصا این که اسم شخصیت ها روسی هست و خیلی شباهت دارن به هم  و من سردرگم میشم که این که الان حرف زد!! خودی هست یا دشمنه!!

من میدونم الان این پستم هم میپره !!!


بعداْ اضافه شد: نه نپرید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:44  توسط 03031112 | 
 

باران به زیبایی می بارد . و من بهت زنگ میزنم تا آشتی کنم اما تو جواب نمیدهی :)) بنابراین من هم به قهر خود ادامه دادم..اما دیگر صدای چیک چیک بارون کم شده است.امروز خیلی تنها هستم ٬ یعنی این هفته اینجا من حسابی تنها هستم دوستم مرخصی گرفته و من هم تنها شده ام . از همه بدتر قسمت تنها ناهار خوردنش است ٬بیشتر دل آدم میگیرد ٬ انگار توی انفرادی باشی .

روز پنجشنبه با یک دوست قدیمی چت کردم ٬ که بچه ای ۳ یا ۴ ساله دارد ٬ ظاهراْ خوشبخت به نظر می آید.وضع مادی شوهرش حسابی خوب است و کاروبارش هم سکه .خودش یارو را دوست ندارد و هنوز با گذشت این همه سال عاشق پسری است که با هم دوست بوده اند . جریان از این قرار بوده که خانواده اش به این موضوع پی می برند و دختر را به زور و با اولین خواستگار پولدار شوهر میدهند. فکر می کنند همه چیز به همین سادگی است و خانواده او که ظاهراْ خوشبختی اش را خواستار بودند باید الان پای دردودلش بنشینند . مسائل مادی خیلی مهم است اما جای عشق را نمی گیرد . دوستم با ناراحتی به من گفت : همیشه همین طور است و این قانون زندگی است ٬ آدم هر که را دوست داشته باشد و بخواهد به او نمیرسد .. اما من اصلاْ اینطور فکر نمیکنم . خیلی وقتها آدم ها اشتباه می کنند و فکر می کنند کسی را دوست دارند ٬اما وقتی به گذشته نگاه می کنند میبینند در حقیقت اینطور نبوده و درگیر بازی احساسی شده اند. شاید اگر والدین دوست من به او کمی وقت و فرصت می دادند خودش به اشتباهش پی می برد و میفهمید که والدین خیر خواهش بوده اند و هنوز بر عشق از دست رفته اش افسوس نمی خورد . یا شاید هم وسعت عشق او خیلی زیاد بوده و نمی تواند فراموشش کند ٬ من وقتی میبینم که مادر و پدرم از انتخاب من راضی هستند ٬ و خوشحال می شوند و تائیدشان برای من خیلی مهم است و اگر فرض کنم که جریان برعکس بود و من پسری را می خواستم که والدینم نظری خوبی نسبت به او نداشتند تاثیر بدی روی من میگذاشت و من اصلا از ادامه آن رابطه ناامید میشدم ٬ می خواستم این حرفها را به دوستم بگویم اما او آتشش تندتر از این حرفها بود و به نظرم حق داشت حتی فرصت نکرده بود قبل از ازدواج به شوهرش  علاقه مند شود و الان هم مرتب بدگمان بود که نکند شوهرش زن دیگری داشته باشد !!!!! داستان زندگی های اجباری داستان غم انگیزی است ٬ هرجا که آدم خیال کند به کاری مجبور شده همیشه او را آزار میدهد . و همیشه تقصیرها را گردن دیگران می اندازد . دوست من گرچه حق دارد اما حالا دیگر با داشتن یک بچه وقتش نیست که بر عشق از دست رفته اش افسوس بخورد . افسوس خوردن بی آنکه کاری را از پیش ببری تاسف برانگیز است . در زندگی ۲۶ ساله ی من یعنی از ترم اول دانشگاه خیلی از این دست رویدادها رخ داده و من هم از هرکدام درس گرفته ام٬ زندگی همین است دیگر

 الان که اینها را نوشتم خیلی دلم برای تو تنگ شد و دلم می خواهد عصر بریم سوپراستار و مرغ چهار تیکه و چیبس فراوان با سس و سالاد بخوریم من از دیروز صبح تا الان فقط یک تیکه کیک خورده ام . اصلا هم احساس گرسنگی نمیکنم فقط فکر میکنم تمام نیرویم را از دست داده ام ٬دیشب سرم درد میکرد و خوابم نمیبرد وقتی ساعت ۱۲:۳۰ بهت زنگ زدم و جواب ندادی قهر کردم!!!!!

اینترنت تو قطع است و نمی دانم کی بیایی و این تیکه آخر را بخوانی...من هم بهت نمی گویم که وقتی آمدی خیلی دلت بسوزد

وای اینم خیلی قشنگه تقدیم به همه دوستام ندایی گوش کن خوشت میاد "حالا" هم جای خودشو داره گل من نمیدونم از کی!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:14  توسط 03031112 | 
 


استقلال آزادی جمهوری ایرانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:59  توسط 03031112 | 
 

                     زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست .

 

دیشب تنهایی را احساس می کردم درحالیکه ستاره ها طلوع کرده بودند ٬وجود ستاره ها باعث میشد که من نترسم ..وقتی ترسم از بین رفت و به اطرافم نگاه کردم در سکوت محض صدای جویبار می آمد که شرشر جریان داشت ٬ من تقریباْ نزدیک جوی آب بودم و وقتی کمی به بالا نگریستم درختای کهن سالی را میدیدم که پائیز همه ی کرک پر آنها را ریخته بود و ستاره ها مثل میوه های درختای کهسال به نظر می رسیدند.. کنار شاخه ها ی خشک درختان کهن میوه هایی نورانی روئیده بود و میوه های زیبای چشمک زن ٬میگفتند بیا و ستاره ای بچین .. سرمای هوا باعث میشد هرازچندگاهی خود را جم و جور کنم و باز از نو به تماشا بنشینم . کنار این درختان ستاره دار هم دیواری کاهگلی بود و مشبک آنطور که بعضی از میوه های این درختان کهن و خزان زده نیز روی دیوار افتاده بود . ماه لبخندی به لب به من و جویبار می نگریست ..

 

در آن نزدیکی ها سگی عوعو میکرد

اما  من دیگر تنها نبودم..

 

پ.ن:

این صحنه باشکوه و رویایی خیلی از تصوارتم نسبت به زیبایی شب کویر جذاب تر بود ..




بعد نوشت: 

نه مرادم

نه مریدم

نه پیامم

نه کلامم

نه سلامم

نه علیکم

نه سپیدم

نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم

نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

حقیقت نه به رنـگ است و نه بـو

نه به هــای است و نه هــو

نه به این است و نه او

نه به جـام است و سَبـو

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای

نه یک پای

هَمه‌ای

با هَمه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:36  توسط 03031112 | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اگر غم لشکر انگیزد
که خون عاشقان ریزد

منو ساقی بهم سازیمو
بنیادش براندازیم
....
.......

به امید ایرانی آزاد حتی برای فرداهای دور . من سیاسی نمی نویسم فقط افکار خودم و روزمرگی هایی که دارم و اتفاقاتی که به نظرم جالب توجه هستند و آپ میکنم .. بیش از نوشتن از خواندن وبلاگ لذت میبرم . دوس دارم جایی باشه که فکراتو بنویسی و دوستانی از قماش خودت داشته باشی و باهاشون به اشتراک بزاری . خب این زندگی مجازی منه . جایی که رفتار درش اثر نداره بلکه فقط فکر و شاید هم تخیل موثره .. جایی که خیلی از دوستانم منو می خونن . خیلی اوقات دلم می خواست که وبلاگ مخفی داشته باشم . جایی که کسی منو نشناسه و برای خودم بی دغدغه بنویسم . اما تصمیم گرفتم همینجا باشم و در کل بگم که همینی که هست !! می خوای بخواه نمی خوای هم چی؟ باید بخوای :)
خیلی چیزها هست که ناراحتم می کنه .. مثل اوضاع احوال کشورم همه ی جوونای همسنم و فقر و فلاکت فرهنگی و اجتماعی که توی جامعه ی ایرانه .. بچه های فقیر بیگناه و گرسنه و مسائلی از این قبیل .. برام از اینا نوشتن سخته و کلا میرم تو مود افسردگی .. برای همین از روزمرگی هام می گم یا از آرزوها و خیالاتم .. حالا واسه خودم و شاید چهارتا دیگه که گذارشون به این ورا افتاد . هدفم سرگرمی یا درس عبرت نیست . فقط نوشتنه .

اسمم پریاست و الان هم ساعت نه و چهار دقیقه صبه . منم در محل کارمم و اینا رو تایپ می کنم .

پیوندهای روزانه
واحه
محمد نوری زاد بازداشت شد ....
من عکس امام را پاره کردم .
...طریقه ی ساخت وبلاگ در بلاگر ..
وقتی که خنده روی لبهایش خشکید!
گزارش تصویری زنجیر سبز انسانی طرفدارن میر حسین از تجریش تا را آهن
احمدی نژاد هاله ای از نور را گفت !!! وسپس کتمان کرد!
11 توصیه ی مهم میر حسین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
پیوندها
*مورچه عزیزم که رفته
* آ * ن * ت * ی * گ * و * ن *
*موسو گلابی
*سیب من
*آفتاب
*ندا جوون
*داش مهدی
*پیپ خوشبختی مفقود شده!!
*ارشیا در سرزمین باد
*ویولت
*گیلاسی
*همیشه رامونا
*بدون چتر
*یک زن و دلواپسی هایش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM