تبليغاتX
×بــــازم همــــــین جووووری×
 

 

...

هر کدام که پیش‌تر بمیریم

به هر گونه‌ای

در هر کجا

تو و من

می‌توانیم بگوییم

که همدیگر را دوست داشتیم

و برای زیباترین هدف انسانی جنگیدیم

می‌توانیم بگوییم

                      «ما زیستیم.»

 

 

نمی دانم چه بگویم یا چه بنویسم . فقط می دانم اندوهی عظیمی مرا در بر گرفته است .کاش گریستن فایده داشت . من نمی توانم فریاد بزنم بغض من در گلو خفه می شود و فقط شاهد کشتار هموطنانم و همفکرانم هستم

نمی دانم چه بنویسم فقط آمده ام تا بنویسم دست از این کشتار بی رحمانه بردارید . ما مردم چه کسانی که تا حالا کشته اید زخمی کرده اید و کسانی که هنوز نوبتشان نرسیده است !!! رای مان را می خواستیم . ما بازیچه ی شما نبودیم که ما را به پای صندوق ها کشیدید و آنگونه نتیجه را برگرداندید و حالا به قول همفکرانم " رای ما رو دزدیده داره باهاش پز میده"!!

همه تماس ها و اطلاع رسانی با خارج را قطع کردن فایده نداره و همینطور فیلتر کردن سایت ها!!! چیزی که فراوان است فیلتر شکن . شما در مبارزه با ما عقب مانده اید برای همین است که می کشیدمان و این حماقت شماست . کشتن یک انسان فقط خفه کردن فریاد حق طلبانه اش نیست!!! و بدانید اندیشه اش با کشتن نابود نمی شود . پستی از شماست ننگ از شماست و همینطور حقارت . اندیشه ی ما نابود نمیشود و در خاک نمی پوسد . بلکه جوانه میدهد ا زنو می شکوفد و باز به بار می نشیند . تیشه به ریشه ی خودتان زدید .

حال کسانی که عدالت و رای خود را می خواسنتد این بار به خونخواهی آمده اند . مرگ بر شما باد  مرگ بر شما باد که تصور می کنید با کشتار و خشونت اندیشه ها نابود می شوند ، ننگ بر شما باد که بی هیچ ابایی آدم میکشید . ننگ بر شما باد ،

من می دانم که اندوهم دیگر به پایان نمیرسد ، انده من از کشتار همفکران بی گناهم است . آروز نمی کنم که نابود شوید زیرا یقین دارم که چیزی از عمرتان باقی نمانده است .. افسوس که حتی با نابودیتان نیز اندوه مرا پایانی نیست .. هم نسلان و همفکران من که در خرداد هزار سیصد و هشتاد و هشت و پیرو اعتراض به تقلب گستره در انتخابات کشته می شوند .  راستی شما ادم کش ها که دستور میگیرید و تیر اندازی میکنید و شما لباس شخصی ها .. آیا شب راحت می خوابید ؟!اصلا برایتان اهمیت دارد که یک زندگی را گرفته اید ؟ میدانید که قاتلید ؟

 

 

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه ی من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور .......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:9  توسط 03031112 | 

 

 بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند


گرفته کولبار زاد ره بر دوش


فشرده چوبدست خیزران در مشت


 گهی پر گوی و گه خاموش


در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند


ما هم راه خود را می کنیم آغاز


سه ره پیداست


 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر


حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر


 نخستین : راه نوش و راحت و شادی


 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی


 دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام


اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام


سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام


من اینجا بس دلم تنگ است


و هر سازی که می بینم بد آهنگ است


بیا ره توشه برداریم


قدم در راه بی برگشت بگذاریم


ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟


تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست


سوی بهرام ، این جاوید خون آشام


سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم


کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام


و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی


و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما


و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما


سوی اینها و آنها نیست


به سوی پهندشت بی خداوندی ست


 که با هر جنبش نبضم


 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند


 بهل کاین آسمان پاک


چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد


که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان


پدرشان کیست ؟


و یا سود و ثمرشان چیست ؟


بیا ره توشه برداریم


قدم در راه بگذاریم


به سوی سرزمینهایی که دیدارش


بسان شعله ی آتش


دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار


نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار


چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم


که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم


کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار


 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار


و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور


کسی اینجاست ؟


 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟


 کسی اینجا پیام آورد ؟


 نگاهی ، یا که لبخندی ؟


فشار گرم دست دوست مانندی ؟


و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست


صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ


ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ


وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر


به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد


ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند


 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد


وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها


پس از گشتی کسالت بار


بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار


کسی اینجاست ؟


و می بیند همان شمع و همان نجواست


که می گویند بمان اینجا ؟


که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور


خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟


بیا ره توشه برداریم


قدم در راه بگذاریم


کجا ؟ هر جا که پیش اید


بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما


زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر


بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود


وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر


کجا ؟ هر جا که پیش اید


به آنجایی که می گویند


چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان


و در آن چشمه هایی هست


 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن


و می نوشد از آن مردی که می گوید


چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی


کز آن گل کاغذین روید ؟


 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست


 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا


 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست


کجا ؟ هر جا که اینجا نیست


من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم


ز سیلی زن ، ز سیلی خور


وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر


عمر با سوط بی رحم خشایرشا


زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا


به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من


به زنده ی تو ، به مرده ی من


بیا تا راه بسپاریم


به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده


به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست


و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده


که چونین پاک و پکیزه ست


به سوی آفتاب شاد صحرایی


که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی


و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا


می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام


و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم


 که باد شرطه را آغوش بگشایند


و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام


بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین


من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم .

pq40z9e6ex2ah0gjvj50

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:40  توسط 03031112 | 
 قبل نوشت : زیبا ترین و تاثیرگذار ترین شعاری که مردم میدادن منم یکبار توش شرکت داشتم و میدونم چقدر موثر بود همینی هست که این بالا "عنوان مطلب " زدمش
 

مجبور شدم مطالبمو پاک کنم . از اینا بعید نیست بیان در خونه وبلاگ نویس هم جمع کنن ببرن کتک بزنن!! دیگه معلومه هیچ رحم و شفقتی ندارند و با خشونت می خوان سرکوب کنن ماهارو .. از کاری که کردم یعنی خود سانسوری بیزارم اما مجبور شدم اینکارو کنم ...

پاک کردن چیزایی که اندیشه ات محسوب میشن کاریه که ازش متنفرم .. ولی اینو همه میدونن که اونا میتونن اندیشه ما رو از نوشته هامون از وبلاگامون دیلیت کنن . ولی خود اون طرز فکر و مرام همیشه با ماست . خودسانسوری در نوشتن هم بناچار پیش میاد به امید روزی که که اندیشه ها یی که منتشر میشن از ترس جون آدم و از ترس دستگیری و آی پی زدن دیلیت نشن و وقتی اندیشه ای دیلیت بشه که طرز فکری عوض شده باشه نه از سر ترس عواقبش .. یاد یک جمله میفتم به نظرم از جبران خلیل جبران بود : (گفتم به نظرم الان حس سرچ نیست !)

با چشمانش می جنگید.


 

در پايان  جنگ  وقتي كه  جنگجو كشته  شد،

مردي  بر بالينش  آمد و گفت : نمير، دوستت  دارم

اما افسوس ، جسد بي جان  برجاي  ماند

****

دو مرد نزديكش  آمدند و تكرار كردند

ما را ترك  نكن ، شجاع باش ، برگرد!

اما افسوس  جسد بي جان  برجاي  ماند

****

سپس  بيست ، صد، هزار، پانصد هزار آمدند و تكرار كردند

آيا اين همه  عشق  نمي تواند كاري  عليه  مرگ  انجام  دهد؟

اما افسوس  جسد بي جان  برجاي  ماند

****

پس ، ميليون ها تن  جمع  شدند، احاطه اش  كردند و تمام شان  فرياد زدند:

برادر ما را ترك  نكن!

اما افسوس  جسد بي جان  برجاي  ماند

****

پس  تمام  مردان  روي  زمين  جمع  شدند

جسم  غمگين  آن ها را ديد و حركت  كرد،

به آرامي  برخاست  و اولين  نفر را بوسيد

و بعد به راه  افتاد...

 


حالا اگه می خواین٬ منو ببرین بیاین ببرین ٬٬ اینو نمیتونم اینجا نذارم :

آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:47  توسط 03031112 | 
 

کتاب صد سال تنهایی گابریل که از نمایشگاه  کتاب امسال گرفته بودم در حال اتمام  است . ماجراهای کتاب گاهی بسیار آرام و گاهی هم همانند یک طوفان پر سرعت در هم تنیده می شود و پیش می رود  ٬ یک جورایی مرا به یاد کتاب کلیدر اثر جاودانی محمود دولت آبادی می اندازد٬ شخصیت های داستان گابریل یعنی خانواده ی "بوئندیا" افراد تنها تر و درونگرا تری نسبت به افراد خانواده ی "گل ممد" کتاب دولت آبادی هستند و از امروز عصر دارم به یک سری وجه تشابه این دو داستان فکر می کنم .. نمی دانم چرا به یاد قهرمان کتاب کلیدر افتادم شاید ۴ یا ۵ سال پیش خوانده بودمش . و نقش مادر "گل ممد" و نقش "اورسولا" مادر "اورلیانو" خیلی چشم گیر بود (اسم مادر گل ممد را فراموش کرده ام!) هر دو سکندار خانواده بودند و هر دو مرتبا داغدیده و عزادار افراد خانواده بودند.. و در پایان هم بعد از مرگ فرزند خود که شخصیت اصلی است همچنان پابرجایند و یادگار فرزندشان را پرورش میدهند .. 

کتاب کلیدر بسیار واقعی تر و کتاب صد سال تنهایی همیشه بر اساس واقیعت جلوه نمیکند و تخیلی تر و نمادین تر است .

اما در هر دو کتاب آثار حکومت و جنگ وجود دارد و همیشه هم این نتیجه گیری را شامل می شوند که جنگ و خونریزی فقط و فقط دلیلی جز غرور نداشته است و جایی که برای رسیدن به چیزی که خلاف جریان کنونی است "جنگ و کشتار " کارساز نیست و اگر بجنگی در نهایتش به چیزی خواهی رسید که هدفت نبوده است!!! و همان جریان خلافی بوده که بر ضد ان قیام کرده ای. البته این نتیجه گیری شخصی من از این دو داستان بود و اینکه برای رسیدن به چیزی که ازآن بیزار بودی چه چیزهایی را که از دست نمیدهی و چقدر ممکن است سنگدل شوی . درست مانند اولیانو بوئندیا !! البته در این جا شخصیت گل ممد این شکل را به خود نمیگیرد و به شکلی میمیرد که افتخار امیز است و بر طبق استوره های ایرانی مرگش همواره او را به یاد ما می اندازد . اما انگار آمریکای جنوبی استوره هایش اینقدر پر افتخار نباشند ! زیرا اورلیانو در پیری و شکستگی و دلمردگی از دنیا می رود و مرگش پشت کسی را نمی لرزاند . مرگ او طبیعی است و انگار سالها قبل مرده .. وقتی که قلبش از سنگ شده بود و دیگر چیزی برایش اهمیت نداشته . انزوا و گوشه گیری افراد خانواده ی بوئندیا همواره باعث یک روشن بینی در انها بوده است چیزی که بیشتر در این داستان نظر مرا به خودش جلب می کند .

* خوزه آرکادیو بوئندیا پدر خانواده و کسی که به همراه افراد کمی روستای ماکندو رو پایه گذاری میکند و همچنین شصت و پنج بار دور دنیا را سفر میکند . در این داستان اسم تمامی فرزندان پسر خانواده "خوزه آرکادیو" یا"اورلیانو " است!!! و خصوصیات مشترک بسیاری دارند . و من از همه بیشتر از شخصیت ملکیادس خوشم آمد .

اگر این کتاب را نخوانده اید به شما خواندنش توصیه میشود .

:)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 22:43  توسط 03031112 | 
 

و اینگونه بود که ما به ستاد انتخابات رفتیم!

در گیر و دار خرید مانتو بودیم ! از آن رو که ما در تحریم به سر می بریم و حتی اصلا پارچه های مرغوب هم گیر نمی ایند !! و اگر هم گیر بیایند اصلا مانتوی خوب گیر نمی آید و یک ماتو میخری چهل تومان و یک بار که شستیش دیگه انگار نه انگار نو هست! کلا دیگه زود بی مصرف میشه و  ان هم در سال الگوی مصرف!! ! ما رفتیم به پارچه فروشی که پارچه ای بخریم ٬ به خیاطی رفته و یک عدد مانتو داشته باشم که کلی هم انرا شستیم آخ نگوید! و مثل روز اولش باشد .

من خودم خیلی به پارچه فروشی رفتن علاقه ای ندارم ولی احتیاج آدم را که به کجا نمی کشاند! به اولین پارچه فروشی که در مسیرمان بود رفتیم و در ابتدا پارچه نخی پیژامه ای نظر ما را به خودش جلب کرد!

مغازه دار یک پارچه ی خوشرنگ فیروزه ای آورد و گذاشت روی میز ٬ خب رنگش خیلی چشم گیر بود . سئوال کردم از ممکنه بقیه رنگ بندشو هم ببینم ؟

-نه!

-؟؟؟؟!!!

- (یک لبخند از روی تنبلی ! تازه اول صبح بود!!) آخه پارچه ها زیر میز چیده شدند سخته برم بیارم!!

- ممکنه من بخوام انتخاب کنم!

-خیلی خب!

رفت و یک توپ پارچه ی دیگر هم آورد این یکی یک آبی ملایم خیلی خوشرنگ و یکی دیگر هم آورد که آبی نفتی بود و اصلا چنگی به دل نمی زد٬ باز پرسیدم چند رنگشو دارین؟

- ده رنگ

-خب بقیه رنگاش چی؟

-!!!!!

با بی حوصلگی با دو رنگش را آورد : سفید و صورتی . صورتی اش خیلی جیغ بود و حتی برای لباس مهمانی هم قشنگ نمی شد چه برسد به مانتو ! تازه اگر باز خودش !!!  رای بیاورد سه بار می شود پوشیدش! رنگ آبی و فیروزه ای خیلی قشنگ بود و خیلی هم مانتویش قشنگ میشد .. خب اما مانتو تنها نبود دیگر!! هر رنگی بهش نمی آمد : شلوار می خواست . کیف و کفش هم میخواست! که بیخیال شدیم.

رنگ سفید مورد پسند واقع شد که رفت و رنگ سبزش هم آورد . رنگ سبر سیدی! خب من خیلی از این دستبدهای سبز رنگ طرفداران موسوی خوشم می امد و نیست که خودم هم به او رای میدهم رو به مغاز دار کرده و گفتم:

-آقا ممکنه یک برش کوچیک اندازه دستبند از این پارچه به من بدین؟

- نه آخه پارچم خراب میشه !

- عجب ! میگم اندازه یک دستبند باریک متوجه شدین؟

-آره پارچم خراب میشه ! می خوای واسه تبرک؟!!!!!!!!!!!

- اصلا نمی خواد ٬ از همین پارچه ی سفید اندازه ی ۲ تا مانتو بده .

در حال متر کردن و بریدن پارچه ها بود که گفت خانوم شما ۱۸۰ سانت می خوای و ته توپ پارچه ماست و ۶۰ سانت زیاد میاریم ! باید همه ی توپ رو برداری! گفتم:

-بلههههههه؟

- حالا به شما تخفیف میدیم و ۴۰ سانتشو مجانی میدیم شما هم عوض پول ۱۸۰ سانت پارچه پول ۲۲۰ متر پارچه رو بده ولی ۲۶۰ متر ببر!!

- ببخشید من بیشتر از ۱۸۰ سانت لازم ندارم ٬

- پس ما هم نمی تونیم پارچمونو خراب کنیم !!

- باشه مهم نیست اصلا خودم شک داشتم اینو بگیرم !!

- نه حالا صبر کنین باشه ! پارچه میمونه اما همون ۱۸۰ رو میبرم.

- !!!!!!

-کاش میبردین اون بقیه اش رو هم ! میشه باهاش تاپ دوخت دامن دوخت!

- مرسی شما بقیه اش رو واسه خانواده خودتون ببرین تاپ بدوزین دامن بدوزین!

-نمیشه خانواده ما خیلی محجبه هستن!

- خب ٬٬خانواده ما هم همینجورن!!!!!!!!!!

 

فروشنده ای که حاضر نبود یک تیکه کوچک از پارچه سبز سیدی را برای دستبند بدهد توقع داشت بیخودی ازش پارچه بخریم!!! بعضی ها خیلی خیلی پررو تشریف دارند!!

تصمیم بر آن شد که به ستاد انتخاباتی میر حسین رفته و از انجا دستبند تهیه کنیم!!:)) البته قبل از آن در به در دنبال بستنی فروشی بودیم .

به طور اتفاقی یک ستاد دیدیم که در ستاد پر از اعلامیه های تبلیغ بود . نسبتا هم شلوغ بود ما وارد شدیم و در حالیکه دنبال دستبند می گشتیم !!!٬ مردی که مرتب لبخند میزد امد جلو و گفت :

- می تونم کمکی کنم؟

-خب راستش...

- خواهش میکنم بفرمائید

- من و دوستم دستبند می خواستیم!

- بله بله حتما

بعد از جیب کتش نوار سبز رنگی و ا زجیب دیگر هم قیچی بزرگی بیرون کشید و سر نوار را به دست من داد و خودش هی نوار برید . بعد هم ما را به اتاقی راهنمایی کرد که مثلا اتاق کامپیوتر بود ٬ می خواست ادرس سایتهای ستاد رو هم بهمون بده ٬٬٬  تازه نشسته بودیم که با شربت خنکی پذیرایی شدیم و گفتیم به به ! مرد دائما لبخندی که به ما روبان سبز داده بود ٬ هی در امد و رفت بود ! دوباره امد و رو به یکی از همکارانش کرد و گفت : داریم روبان کم می آوریم و همکار آنمرد که چندان دائما لبخند نبود از جیبش یک قرقره روبان دیگر در اورد که خیلی باریک تر بودند و واسه دستبند قشنگتر!

-آقا ممکنه از او روبان باریک ها به ما بدین؟

- بله بله حتما

و اینگونه بود که روبان باریک هم گرفتیم و تازه شربت هم خورده بودیم که از ما دعوت شد در جلسه ای که عصر برگزار میشد شرکت کنیم . من بدم نمی آمد و قرار بود دوستانمان هم جمع کنیم و بیاوریم ! از همین یک تیکه اش خوشم نمی امد که بگردم و بچه ها رو جمع کنم ! اما خودم مایل بودم بروم و ببینم چه خبر است! که نشد و نرفتم .

بعد  از ستاد امدیم و روبان ها را هم دور دستمان گره زدیم ٬ خیلی خوشگل شد!! ::) و به بستنی فروشی رفتیم ٬٬ طالبی بستنی تگری هم خوردیم و در آن گرما حسابی  چسبید . حالا روبانم همیشه دستم است . مثل یک نشانه می ماند.

 

پ.ن : ایـــــــــنم یه لینک خیلی باحال حتما سر بزنین!!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 0:19  توسط 03031112 | 
 

از شب قبل تصمیم گرفته شد که صبح ساعت شش حرکت کنیم . هماهنگ کردیم با سارا خانوم و آقا ناصر، آقا ناصر قرار بود برنامه ی عزیمت به سد و ماهیگیری را جور کند اما بنا بر دلایلی کنسل شده بود .

شب خیلی زود نخوابیدیم اما ساعت شش مرا از خواب بیدار کردند . طوری که من به زور از رختخواب کنده شدم و با کندی شروع به آماده شدن کردم . دایی و زن دایی زودتر بیدار شده بودند و بساط مفصلی برای صبحانه را در ساکی جا سازی کرده بودند : یک نان شیرینی مخصوص که دایی خودش دیروز آماده کرده بود البته در پخت این نان من هم کمک کرده بودم اینطور که تخم مرغی را شکسته بودم و با زردچوبه هم زده بودم و کمی ماست اضافه کرده بودم و یک مشت زیره و با یک قلم مو روی نان را رنگی کرده بودم . تا حالا در آشپزخانه از قلم مو استفاده نکرده بودم خیلی خوشم آمده بود .

چند عدد تخم مرغ آبپز و مقداری نان و پنیر و گوجه و چای و خرما ، قرار بود صبحانه ی ما باشد .

آنروز در اواسط اردیبهشت ماه روز سردی محسوب میشد . از دایی سئوال کردم لباس گرم بردارم ؟ دیدم خودش دو تا شلوار پوشیده و یک کاپشن گرم درست حسابی تنش کرده . منم تنها لباس گرمی که با خودم آورده بودم را برداشتم یک کت سبک پاییزی همرنگ کت معروف احمدی نژاد . اما خیلی خوش دوخت تر که خیلی هم شیک بود و به قیمت گزافی که اصلا بهش نمی امد سال گذشته از کیش خریده بودم !

با خودم میگفتم این پیرمردا حتما خیلی سرمایی هستند و این کت مرا کفایت می کند . تازه حتما موقع کوه نوردی گرمم می شود و تازه دست و پا گیر هم خواهد بود!

 

بدین گونه بود که کوه نوردی آنروز ما آغاز شد . وقتی با پارکینگ رسیدیم آقا ناصر بسیار خواب آلود را دیدیم . در حالیکه چشمانش درست باز نمیشد گفت بچه ها دارن اماده میشن من هم میرم بنزین میزنم شما جلوتر برید اونجا همو میبینیم و من نمی دانم این چه مدل بنزین زدنی بود که پنج ساعت طول کشید!

وقتی سوار شدیم من روی صندلی عقب ماشین گرفتم خوابیدم . مسیر ما قسمتی از جاده ی تارم بود با ان پیچ های معروفش . دایی هم اصلا پیچ ها را نمیگرفت .جاده خلوت بود و او خیلی سریع رانندگی میکرد تا قرار ملاقاتش با جناب کوه دیر نشود . زن دایی هم بعد از این همه سال حتما به رانندگی شوهرش عادت کرده بود و دم نمیزد ! فقط خواب من زهر مار شده بود و دائما غل می خوردم !! برعکس زن دایی من اصلا عادت نداشتم به اینجور رانندگی چون بابا همیشه خیلی با احتیاط رانندگی می کند . درحال غل خوردن بودم که رسیدیم و دایی گفت تنبل خان پیاده شو . زن دایی که نگران بود آقا ناصر و خانواده اش بیایند و ما را نبینند در نزدیکی ماشین در دامنه کوه ماند .

من هم پیاده شده بودم و از سرما می لرزیدم  شالم را چند بار دور سرم پیچیدم و گره زدم و کلاه کتم را که خیلی هم نازک بود گذاشتم سرم و چون باد شدید هم می وزید و خیلی یخ کرده بودم دایی کوله پشتی اش را داد به من که باد کمتر بهم بخورد . خوشبختانه کوله پشتی خیلی سنگین نبود و خوب جلوی باد را می گرفت یک چوب مخصوص کوهنوردی هم بهم داد و به من که دیگر دندانهایم به هم می خورد گفت: دایی جان اگر می خوای همینطور سردت باشد پایین کوه منتظر همسایه بمان  .اما اگر می خواهی گرم شوی با من بیا! 

طبیعتا من می خواستم گرم شوم و همراه دایی به راه افتادم . انگار جای پارک ماشین مناسب نبود که دایی برگشت و به من گفت تو آرام آرام برو من ماشینو دوباره پارک میکنم و میام .و من گوش به حرف کردم!

 ابتدای راه مسیر خوب بود مشکل سرمای هوا بود . من با یک کت  پاییزه ی احمدی نژادی و کوله پشتی و یک دوربین به گردن و چوب کوهنوردی می لرزیدم و از کوه بالا میرفتم . باد شدیدی می وزید و و گوشم که سمت باد بود بی حس شده بود و درد می کرد و کلاه نازک کاپشنم اصلا پاسخگو نبود . همینطور که میرفتم گاهی می ایستادم و نگاهی به دایی میکردم که به ماشین رسیده و بود و زن دایی که داشت سبزی معطر کوهی میچید و به نظر اصلا سردش نبود!!

مسیر داشت شیب می گرفت و دستم کاملا یخ زده بود . کت پاییزه ی احمدی نژادی ام جیبهای کوچکی هم داشت و من به نوبت دستی که چوب کوهنوردی را گرفته بود عوض میکردم . چون تمام دامنه کوه سبز و خرم بود و من که از کویر خشک و بی آب و علف به انجا رفته بودم و از این همه سبزی طبیعت ماتم برده بود هر چند قدم یکبار در آن باد و سرما می ایستادم و کلی عکس می گرفتم . همه ی مناظر تکراری بود ولی باز هم به نظرم باید بیشتر عکس می گرفتم . حتی سر کوه کلی برف بود ! و یک چشمه هم جاری شده بود ...

دایی کم کم امد و به من رسید و من را هم جا گذاشت . البته خیلی از من دور نمیشد و مرتب میگفت بیا بالا عجب جوونی هستی تو!

در آن لحظه من یک جوان قندیل بسته بودم و با این همه بالا رفتن از کوه اصلا گرم نشده بودم و هر چه هم بالاتر می رفتیم سرمای باد بیشتر میشد و تازه نفس هم کم اورده بودم و به اصطلاح به روغن سوزی افتاده بودم . کم کم داشتم گرسنه هم میشدم و دایی هی بالاتر میرفت و میگفت باید تا قله بیای!!! دیگر کوله پشتی سبک دایی هم سنگین به نظر میرسید ولی باز خودش غنیمتی بود و چوب کوهنوردی خیلی بی خاصیت بود . باید دو تا دستم را در جیبم می گذاشتم و اصلا بی حس شده بودند .

 نمی دانم چه شد که دایی متوجه حال و روز من شد و پیشنهاد داد به پایین برگردیم که من با خوشحالی قبول کردم . در مسیر پایین آمدن بودیم که کم کم سرو کله ی مردم پیدا میشد و دسته دسته به پیک نیک می امدند در ان دامنه ی زیبا اتراق می کردند..

کنار ماشین دایی هم کلی ماشین پارک شده بود ولی هنوز از اقا ناصر خبری نبود !!!  زن دایی هم کلی سبزی چیده بود و به زبان ترکی به انها غزی یاغی میگفت : یعنی شکل پای غاز بودند . از این سبزی بعدا آش و کوکو درست کردیم و خوشمزه هم بود . خلاصه من که خیلی سردم شده بود در پایین کوه هم گرم نشدم و گفتم من میرم داخل ماشین! زن دایی به سبزی کندن ادامه می داد و دایی هم که اصلا کوه بهش نچسبیده بود شروع به بالا رفتن از قله ی بلندتری کرد .! سوییچ را گرفتم و رفتم داخل ماشین و در هم قفل کردم و کم کم گرم شدم و همانجا خوابم برد . آن اطراف ماشین های زیادی پارک شده بود و از دهاتی های اطراف پر شده بود و همه ترکی حرف میزدند انگار که دعوا می کردند و من هر از چندبار با سر و صدای دعوای ترکی از خواب بیدار میشدم و کمی هم ترسیده بودم و نگاه میکردم که زن دایی در تیررس باشد و باز خواب میرفتم .

بعضی اوقات هم از گردن درد  بیدار میشدم . یکبار هم که از گرسنگی بیدار شدم رفتم سراغ نان مخصوص و چند تکه ی گنده ازش کندم و خوردم و باز خوابیدم ! این بار خوب خواب رفته بودم که با صدای برخورد چیزی با ماشین پریدم . زن دایی امده بود و می خواست در را باز کند

در را که باز کردم ٬باد سردی توی ماشین وزید ٬٬ زود در را بستم .

 ساعت تقریبا 11 بود آقا ناصر و سارا خانوم و دوتا دخترها آمده بودند . دختر بزرگتر اول راهنمایی و کوچکتر 5 ساله بود و با تی شرت و شلوارک آمده بودند!!!!

و بازی می کردند!!

وقتی مرا با آن حال دیدند که حاضر نیستم پیاده هم شوم کلی خندیدند . دیگر به من برخورد و پیاده شدم . 

آفتاب داغ تر از اول صبح شده بود و زیر انداز ما میان انبوهی از گلهای وحشی زرد رنگ و لاله های سرخ پهن شده بود . چای داغ مسی رنگ در لیوانها می درخشید و صدای خنده و بازی بچه ها همه جا را پر کرده بود . من هم با اشتها شروع به خوردن صبحانه کردم و برای افتتاح سه تا آبپز خوردم و باز هم نان مخصوص و نان و پنیر و مربا ٬٬حالم سر جایش امده بود که دایی هم به جمع ما پیوست .  آنروز جمعه آنقدر مردم به آنجا هجوم اورده بودند که من همش فکر می کردم سیزده به در است .

دایی اینا می خواستند به زنجان برگردند که به اصرار آقا ناصر و سارا خانوم به گردش آنروز ادامه دادیم و پس از چیدن وسایل در ماشین . ادامه ی جاده ی تارم را گرفتیم و به سمت آببر و گیلوان حرکت کردیم . در راه مرتب مردم را میدیدم که بر تعدادشان افزوده میشد و در دامنه های اطراف که مناظری مشابه داشت به اصطلاح می چریدند .

 

 *

ادامه دارد....

 پ.ن: می خواستم تا آخرش بنویسم که خسته شدم دیگه

من تو خونه دنبال روبان سبز میگردم که به دستم ببندم ٬ شما چطور؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:34  توسط 03031112 | 

 

سر در نمیارم که من چه مدل وبلاگ نویسی هستم ٬ البته البته این موضوع بین هزاران وبلاگ نویس شاید مهم نباشه . اما لابد برای خودم هست که میام و می نویسم .

- دلم نمی خواد بیام و خاطره نویسی کنم . خب بعضی اوقات هوس می کنم اما همین که چیزی و می نویسم قسمت زیادی از ارزشی رو که برام داشته رو از دست میده . گرچه ممکنه  در آینده بیام و مثلا از خوندش لذت ببرم و با خودم بگم من چه بچه باحالی بودم . البته من خودم خیلی دلم نمی خواد بشینم و خاطراتم رو بخونم . خب متاسفانه حس فضولیم زیاده و خوشم میاد خاطرات دیگران رو بخونم . همین نمونه اش : تقریبا دو هفته پیش بود که تنهایی رفته بودم سفر . یک روز بعد از ظهر بود که تازه از خواب بیدار شدم  زن دایی در حال مرتب کردن آشپزخانه و آماده کردن چای بود . من هم روی مبل مورد علاقه ام در خانه ی  آنها نشستم و روی میز دفتری را دیدم . تازه برش داشته بودم و نگاهش می کردم که زن دایی آمد کنارم و گفت در این دفتر بعضی اوقات یه چیزایی می نویسم . و از دستم گرفت و چند صفحه را جدا کرد و گفت ایرادی نداره اگه می خوای این چند صفحه رو بخون .. اما به بقیه اش نگاه نکن !!

خب من هم شروع کردم به خواندن . تعداد صفحات جدا شده فقط ۲ برگ بود یعنی اجازه داشتم فقط دو برگ را بخوانم . شروع کردم به خواندن . جالب نوشته بود حدودا به ۱۰ سال پیش بر میگشت . فقط روزمرگی بود اما از قلمش خوشم آمده بود و دلم می خواست بیشتر بخوانم ..  همانطور که من آن دو برگ را می خواندم او هم حاضر میشد که یک سر به همسایه پایینی بزند . بهم گفت میای بریم من هم گفتم نه و همزمان که دفتر را گذاشتم روی میز او آمد و دفترش را برداشت و من دیدم که در اتاق روبرویی آنرا زیر تخت قایم کرد ٬ و رفت که یک سر به پایین بزند و من را تنها گذاشت برای کلنجار رفتن با خودم که دفترش را بر دارم یا نه .. زن دایی می توانست چه چیزی نوشته باشد که دلش نخواهد من بدانم ؟

خب شما جای من بودید چکار می کردید٬ البته من هرگز نمی گویم که چکار کردم

خب زن دایی من زن خوبی است . از یک خصوصیت او خیلی خوشم می آید . اینکه خیلی رک و راست است و تازه دست به قلمش هم خوب بود و خیلی هم مهربان ٬

...................................

در مسافرت کلی دوست پیدا کردم و برای اینکه با انها در ارتباط باشم در فیس بوک هم اددشون کردم اما دیری نپایید که فیس بوک هم فیلتر شد و من واقعا نمی دانم این سایت چه خطر یا چه تهدیدی به شمار می رفت ؟!

 

- من به نظر خودم خوب والیبال بازی می کنم اما اسپک بلد نیستم !!!

-امیدوارم که امشب خوابم ببره . دیشب شب وحشتناکی بود تا خود صبح بیدار بودم ٬ گرچه خیلی خسته بودم و با خودم می گفتم الان خواب میرم و اینطور بود که تمام شب پنج دقیقه پنج دقیقه گذشت و تمام تیک تاک ساعت رو تا صبح شنیدم ولی دریغ که قطار خواب مرا جا گذاشته بود ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 23:24  توسط 03031112 | 
 

خیلی وقته که دلم می خواد بشینم و یه چیزی بنویسم . حالا هر چیزی که باشه ...  اتفاقات زیادی افتاده . گاهی وقتا تو مسیر زندگی چیزی مثل تند باد یا حتی سونامی اتفاق می افته و دگرگونی زیادی ایجاد میشه . حالا تو شرایط و موقعیت ها و حتی توی خود آدما

از تغییر کردن آدما وقتی که مجبور میشن خودشونو با موقعیتی وفق  بدن خیلی خوشم نمیاد . اما نمیتونم بگم که همیشه هم چیز بدی باشه ٬

روزهای گرم تابستون در راهند و من اصلا تحمل گرما و پشه ها رو ندارم . نمی دونم چطور بعضی ها می تونن گرما رو دوست داشته باشن !؟

 

- مسافرت به من حسابی خوش گذشت .. نمی دونم خیلی هم بد نیست که آدم جایی ریشه نداشته باشه و حتی دلبستگی .. وقتی سفرم طولانی شد گرچه خیلی خوش میگذشت ولی دلم برای خونه تنگ شده بود و حتی یک شب هم مثل هایدی خواب دیدم که برگشتم  و دارم به همه سوغاتی هاشون رو میدادم . دلم برای دایی اینا تنگ میشه .. عمر با هم بودن ما آدما خیلی کوتاهه . ولی خیلی با ارزش هم هست

- یک عالمه عکس گرفتم و از بین این عکس ها چندتاشون شاهکارن

-چخ ممنون

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:44  توسط 03031112 | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اگر غم لشکر انگیزد
که خون عاشقان ریزد

منو ساقی بهم سازیمو
بنیادش براندازیم
....
.......

به امید ایرانی آزاد حتی برای فرداهای دور . من سیاسی نمی نویسم فقط افکار خودم و روزمرگی هایی که دارم و اتفاقاتی که به نظرم جالب توجه هستند و آپ میکنم .. بیش از نوشتن از خواندن وبلاگ لذت میبرم . دوس دارم جایی باشه که فکراتو بنویسی و دوستانی از قماش خودت داشته باشی و باهاشون به اشتراک بزاری . خب این زندگی مجازی منه . جایی که رفتار درش اثر نداره بلکه فقط فکر و شاید هم تخیل موثره .. جایی که خیلی از دوستانم منو می خونن . خیلی اوقات دلم می خواست که وبلاگ مخفی داشته باشم . جایی که کسی منو نشناسه و برای خودم بی دغدغه بنویسم . اما تصمیم گرفتم همینجا باشم و در کل بگم که همینی که هست !! می خوای بخواه نمی خوای هم چی؟ باید بخوای :)
خیلی چیزها هست که ناراحتم می کنه .. مثل اوضاع احوال کشورم همه ی جوونای همسنم و فقر و فلاکت فرهنگی و اجتماعی که توی جامعه ی ایرانه .. بچه های فقیر بیگناه و گرسنه و مسائلی از این قبیل .. برام از اینا نوشتن سخته و کلا میرم تو مود افسردگی .. برای همین از روزمرگی هام می گم یا از آرزوها و خیالاتم .. حالا واسه خودم و شاید چهارتا دیگه که گذارشون به این ورا افتاد . هدفم سرگرمی یا درس عبرت نیست . فقط نوشتنه .

اسمم پریاست و الان هم ساعت نه و چهار دقیقه صبه . منم در محل کارمم و اینا رو تایپ می کنم .

پیوندهای روزانه
واحه
محمد نوری زاد بازداشت شد ....
من عکس امام را پاره کردم .
...طریقه ی ساخت وبلاگ در بلاگر ..
وقتی که خنده روی لبهایش خشکید!
گزارش تصویری زنجیر سبز انسانی طرفدارن میر حسین از تجریش تا را آهن
احمدی نژاد هاله ای از نور را گفت !!! وسپس کتمان کرد!
11 توصیه ی مهم میر حسین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
پیوندها
* آ * ن * ت * ی * گ * و * ن *
*موسو گلابی
*سیب من
*آفتاب
*ندا جوون
*داش مهدی
*ارشیا در سرزمین باد
*ویولت
*گیلاسی
*همیشه رامونا
*بدون چتر
*یک زن و دلواپسی هایش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM