تبليغاتX
×بــــازم همــــــین جووووری×
 

 

 

دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من


شعر مارگوت بیکل و ترجمه ی احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:56  توسط 03031112 | 
 

احساسم کرخت شده است و در یک بی حسی فرو رفته ٬ یک بی حسی که می خواهی جدا باشی از دنیای پیرامونت . اصلا نمی دانم که چه بنویسم . فقط دلم می خواهد بنویسم . جدا از هر چیزی ٬فقط همان نوشتن .

من هر روز زندگی میکنم . اتفاقات ریز و درشتی می افتد . ولی زمان نمی ایستد همانطور می چرخد و هر روز دوباره زندگی می کنیم . باز هم اتفاقات ریز و درشت رخ می دهد . ساعاتی هیجان انگیز گاهی خسته کننده ٬ گاهی درد آور و گاهی تعجب آور و باز هم زمان تند تر می چرخد . نمی دانم می خواهد به کجا برسد .. دوستان دیروزت ٬ دوستان امروزت و دوستان فردا.. اصلا چرا می گویم دوستان؟! خود "آدم" دیروزش امروزش و فردایش . چه بوده و چه هست و چه خواهد شد؟ آیا این واقعا مهم است//

چه اهمیتی دارد . برای زمان؟ او یک وظیفه بیشتر ندارد ٬ سوار بر ارابه ی پوسیده اش تندتر می رود و اتفاقات تازه ای را رقم میزند .

هر روز که میگذرد و هر فصل که تازه می شود و هر سال که به آخر می رسد چیز تازه ای ندارد . همان است که باید باشد و کاملا هم منظم است . گاهی این همه نظم مرا خسته میکند. شاید اگر این نظم نبود ٬هیجان زندگی بیشتر میشد و شاید اگر این نظم تعریف نشده بود همه چیز تازه تر به نظر می رسید .

این مطالب همینجوری بهن ذهن من میرسد . زمان ٬ نظم و ... ٬ افکارم که نظم ندارند به نظرم جذاب ترند . اصلا به سختی نظم می گیرند . هر وقت می خواهم واقعا به یک مطلب فکر کنم ٬ تمرکز خیلی سخت میشود ٬ مخصوصا اگر با خودم بگویم که مهم است دقیق فکر کن !!! آنوقت دیگر فقط چند دقیقه فکر میکنم . !! اما به طور معمول ذهنم خودش همیشه مشغول است !((: 

خوشحالم که دارد پائیز می شود . راستی امروز که بیدار میشدم اینطور فکر کردم که "امروز تازه به دنیا آمدی " قانون و نظم را کنار بگذار ٬ دیگر همه چیز برایت تازگی خواهد داشت و تو را شگفت زده می کند . شاید به قول سهراب:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ    کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم ..

 

پ.ن" جدی جدی داشته ها و نداشته های تو برایم اهمیتی ندارد ٬ برایم این مهم است که انسان خوبی باشی . همانطور که تو را شناخته ام ٬ نه این که فردا یهو ببینم : میو میو عوض شده !!

 این یکی دیگه نافرم مخاطب خاص داشت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:16  توسط 03031112 | 
 

 

  امروز روز بدی نبود . مثه اکثر روزا معمولی بود . یه کمی حالم گرفته هست ٬ البته خیلی بیشتر از یه کم ٬ دلم می خواد تنها باشم ... الان دارم این آهنگ و گوش میکنم:

 " دیدی که رسوا شد دلم    غرق تمنا شد دلم "

"  دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم


با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم"
 

خیلی ازش خوشم اومد . هم مرضیه خونده اینو هم افتخاری . من از اجرای مرضیه بیشتر خوشم اومد .

"وای به دردی که درمان ندارد    فتادم به راهی که پایان ندارد"

موسیقی مثل معجزه هست :

از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 21:38  توسط 03031112 | 
 

امروز یه کم معلم شده بودم !! اصلا از معلمی خوشم نمیاد و خیلی سخته برام که هی یه چیزی و تکرار کنم تا کسی یاد بگیره ٬ دفعه اول راحت میگم .. دفعه دوم به سختی و دفعه ی سومی در کار نخواهد بود یا اینکه با عصبانیت توضیح میدم و زود هم خسته میشم .. در عوض اصلا دلم نمی خواد که یکی که داره یه چیزی و برام توضیح میده اینجوری باشه دلم می خواد خیلی با حوصله باشه و کلی صبر و تحمل از خودش نشون بده :))))

فرض کنین یه آدم کم حوصله قرار باشه یه چیزی به یه آدم کم حوصله دیگه یاد بده .. دیگه چی میشه .!! هی به گوش من می خوندن که واسه خانوما بهترین شغل معلمی هست !!! اما من یکی که معذورم ..

امروز عصر کباب خوشمزه ای خوردیم اساس٬٬ به نظر من نون داغ کباب داغ خیلی از پیتزا و لازانیا و اسپاگتی و ... خوشمزه تره :) فقط خیلی چرب بود که الان دم به دقیقه تشنمه :(( تازه بعد از کباب بری شاتوت بستنی دیگه چی میشه :)

منم به جرگه ی ایرانسل داران پیوستم . دیگه اصلا دلم نمی خواد پول بریزم تو حلق همراه اول کوفتی .. از بعد از عید داره پول مبایل واسم میاد خدا تومن!! :)) شمارم اینقده باحاله که دلم می خواد اینجا بنویسمش :))

۰.......!!!!!!!!!!!!

۸۸ :)) آخرش هم ۳ هست!!  با یه گوشیه خوشکل تاشو سامسونگ ٬ البته بیخیال دوربین و بلوتوث شدم:)) بعدش انگاری شارژر گوشیم خرابه چون وسط شارژ کردن گوشیم وتکون بدم قطع و وصل میشه!!! :) حالا هم منتظرم که فعال بشه هی مثه عقده ای ها اس بزنم نصف قیمت ..

من هر روز تا حالا روزه گرفتم ٬ البته کله گنجشکی! ٬

دلم می خواد زودی روزای سرد شروع بشن از گرما بیزارم :(

دلمم واسه "حالا "تنگ شده

کشته ای

من دیگه میام تو وبلاگ شماره میدم  خودم یه کم خجالت کشیدم!!

.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:56  توسط 03031112 | 
 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود
بوسه استو هر انسان
براي هر انسان
برادري ست.
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل
افسانه ئيست و قلب
براي زندگي بس است
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه
نبرم.
روزي كه هر لب ترانه ئيست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيائي، براي هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .
و من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم.

 

پ.ن: تو حال و هوای بیدادگاههای مضحک و نمایشی...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 10:40  توسط 03031112 | 
 

امروز ساعت نه و نیم با عجله و هولهولکی به سمت پمپ بنزین صدف میرفتم . من فقط از پمپ بنزین صدف بنزین میزنم .آخه زودی نوبتت میشه اونجا . امروز هم خوشبختانه اصلا منتظر نموندم .. آخه کمی عجله داشتم که به اغتشاش برسم .. بله به اغتشاش !!!  خلاصه طبق معمول همیشه که داشتم بنزین میزدم و می خواستم شلنگ بنزین بردارم یه آقای گدا اومد که یه گالن کوچیک هم دستش بود و گدایی بنزین که من پول ندارم بنزین آزاد بزنم .. منم اصلا نگاش نکردم که بره ! بعدش اومدم بنزین بزنم دیدم  اااااا چرا بنزین نیست؟؟ که همون آقای گدا اومد و شلنگ بنزین که پیچ خورده بود و چرخوند و درست شد منم دلم سوخت چهار لیتر دادم بزنه!!! :)) بعدش که باز هولهولکی اومدم حالا ندا هم هی زنگ که کجایی؟ بیا اینجا مغلطه هست بدو بدو جاهای خنده دارش داره تموم میشه!!

منم رفتم اولا یه پارک ناجور کردم و پریدم تو ساختمون .. آسانسور که از کار افتاده بود و از پله رفتم طبقه دوم ٬ دیدم ایییییییییییییییییییییییول همه بچه ها هستن ٬ کلی دیگه هم که نمیشناختم هم بودن خیلی شلوغ بازی کلا راه بندونی بود که نگو ٬ بعد از حال و احوال پرسی با همه رفتیم توی راهرو بعدی و هرجا که دیدیم نشستیم  و بعضیا  یعنی بعضیا چه کارایی که نکردن ٬ اولا همین حالا ناز آورد و زنگ زد گفت بیا دنبالم!!! چون اونجا نامزد سابق حالا بود !!! من خوشم نیومد حالا بیاد !! :)) حالا د رمورد اونم صحبت میکنیم و خلاصه ماهم به حالا گفتیم که دنبالت نمیام خودت بپر سر کوچه تاکسی بگیر ٬ اونم گفت من نمیام !! منم گفتم چه بهتر!!! 

کلی خوچ گذشت .. با ماژیک رو برگه  آچار  شعار میزدیم به دیوارا که   " ما هستیم"   یا  " موج قهوه ای " !!!  از همه خنده دار تر این بود " برادر فقیرم  پولتو پس میگیرم"   و یکی دیگه این که  " خواستگار بی غیرت  خجالت خجالت "  وای آخر خنده

آخه پشت همه اینا کلی ماجراس .. اسم نامزد قبلی حالا رو "ترشی " گذاشتیم و هی همه از جلو اتاقش رد میشدیم و ترشی ترشی می کردیم !!!  مثلا رفته بودیم شلوغ بازی در بیاریم که باهامون تصفیه حساب کنن ولی خیلی خندیدیم . حالا هم اومده بود انگاری بعدش ترسیده بود از "ترشی " کتک بخوره دیگه بالا نیومده بود :)) و کلی صحنه ها رو از دست داد !!! :)))))))))))))  بعدش هم همه سوار شدیم رفتیم اداره کار و شکایت و اینجور حرفا .. خلاصه اینقد اونجا شلوغ کردیم که تقریبا بیرونمون کردن!! ماهم راهمون و کشیدیم و اومدیم البته بعد از اینکه کلی نامه نگاری کردیم !!

دلم واسه همکارای سابق تنگیده بود . کیف داد همه رو یه جا دیدم :)

 

راستی یادم رفت بگم آخر سری که از اون ساختمون اولیه بیرون میومدیم . دم در اون اتاق یه زنگ بود که ما هی زنگ زدیم .. همین جور هی زنگ زدیم بعدش هم یه چسب چسبوندیم رو زنگ و زنگه خودش هی زنگ زد هی همینجوری زنگ زد ما هم بدو بدو فرار کردیم !!

 

دلم می خواد قالب اینجا رو عوض کنم ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:20  توسط 03031112 | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اگر غم لشکر انگیزد
که خون عاشقان ریزد

منو ساقی بهم سازیمو
بنیادش براندازیم
....
.......

به امید ایرانی آزاد حتی برای فرداهای دور . من سیاسی نمی نویسم فقط افکار خودم و روزمرگی هایی که دارم و اتفاقاتی که به نظرم جالب توجه هستند و آپ میکنم .. بیش از نوشتن از خواندن وبلاگ لذت میبرم . دوس دارم جایی باشه که فکراتو بنویسی و دوستانی از قماش خودت داشته باشی و باهاشون به اشتراک بزاری . خب این زندگی مجازی منه . جایی که رفتار درش اثر نداره بلکه فقط فکر و شاید هم تخیل موثره .. جایی که خیلی از دوستانم منو می خونن . خیلی اوقات دلم می خواست که وبلاگ مخفی داشته باشم . جایی که کسی منو نشناسه و برای خودم بی دغدغه بنویسم . اما تصمیم گرفتم همینجا باشم و در کل بگم که همینی که هست !! می خوای بخواه نمی خوای هم چی؟ باید بخوای :)
خیلی چیزها هست که ناراحتم می کنه .. مثل اوضاع احوال کشورم همه ی جوونای همسنم و فقر و فلاکت فرهنگی و اجتماعی که توی جامعه ی ایرانه .. بچه های فقیر بیگناه و گرسنه و مسائلی از این قبیل .. برام از اینا نوشتن سخته و کلا میرم تو مود افسردگی .. برای همین از روزمرگی هام می گم یا از آرزوها و خیالاتم .. حالا واسه خودم و شاید چهارتا دیگه که گذارشون به این ورا افتاد . هدفم سرگرمی یا درس عبرت نیست . فقط نوشتنه .

اسمم پریاست و الان هم ساعت نه و چهار دقیقه صبه . منم در محل کارمم و اینا رو تایپ می کنم .

پیوندهای روزانه
واحه
محمد نوری زاد بازداشت شد ....
من عکس امام را پاره کردم .
...طریقه ی ساخت وبلاگ در بلاگر ..
وقتی که خنده روی لبهایش خشکید!
گزارش تصویری زنجیر سبز انسانی طرفدارن میر حسین از تجریش تا را آهن
احمدی نژاد هاله ای از نور را گفت !!! وسپس کتمان کرد!
11 توصیه ی مهم میر حسین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
پیوندها
* آ * ن * ت * ی * گ * و * ن *
*موسو گلابی
*سیب من
*آفتاب
*ندا جوون
*داش مهدی
*ارشیا در سرزمین باد
*ویولت
*گیلاسی
*همیشه رامونا
*بدون چتر
*یک زن و دلواپسی هایش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM