×بــــازم همــــــین جووووری×
و اینگونه بود که ما به ستاد انتخابات رفتیم! در گیر و دار خرید مانتو بودیم ! از آن رو که ما در تحریم به سر می بریم و حتی اصلا پارچه های مرغوب هم گیر نمی ایند !! و اگر هم گیر بیایند اصلا مانتوی خوب گیر نمی آید و یک ماتو میخری چهل تومان و یک بار که شستیش دیگه انگار نه انگار نو هست! کلا دیگه زود بی مصرف میشه و ان هم در سال الگوی مصرف!! ! ما رفتیم به پارچه فروشی که پارچه ای بخریم ٬ به خیاطی رفته و یک عدد مانتو داشته باشم که کلی هم انرا شستیم آخ نگوید! و مثل روز اولش باشد . من خودم خیلی به پارچه فروشی رفتن علاقه ای ندارم ولی احتیاج آدم را که به کجا نمی کشاند! به اولین پارچه فروشی که در مسیرمان بود رفتیم و در ابتدا پارچه نخی پیژامه ای نظر ما را به خودش جلب کرد! مغازه دار یک پارچه ی خوشرنگ فیروزه ای آورد و گذاشت روی میز ٬ خب رنگش خیلی چشم گیر بود . سئوال کردم از ممکنه بقیه رنگ بندشو هم ببینم ؟ -نه! -؟؟؟؟!!! - (یک لبخند از روی تنبلی ! تازه اول صبح بود!!) آخه پارچه ها زیر میز چیده شدند سخته برم بیارم!! - ممکنه من بخوام انتخاب کنم! -خیلی خب! رفت و یک توپ پارچه ی دیگر هم آورد این یکی یک آبی ملایم خیلی خوشرنگ و یکی دیگر هم آورد که آبی نفتی بود و اصلا چنگی به دل نمی زد٬ باز پرسیدم چند رنگشو دارین؟ - ده رنگ -خب بقیه رنگاش چی؟ -!!!!! با بی حوصلگی با دو رنگش را آورد : سفید و صورتی . صورتی اش خیلی جیغ بود و حتی برای لباس مهمانی هم قشنگ نمی شد چه برسد به مانتو ! تازه اگر باز خودش !!! رای بیاورد سه بار می شود پوشیدش! رنگ آبی و فیروزه ای خیلی قشنگ بود و خیلی هم مانتویش قشنگ میشد .. خب اما مانتو تنها نبود دیگر!! هر رنگی بهش نمی آمد : شلوار می خواست . کیف و کفش هم میخواست! که بیخیال شدیم. رنگ سفید مورد پسند واقع شد که رفت و رنگ سبزش هم آورد . رنگ سبر سیدی! خب من خیلی از این دستبدهای سبز رنگ طرفداران موسوی خوشم می امد و نیست که خودم هم به او رای میدهم رو به مغاز دار کرده و گفتم: -آقا ممکنه یک برش کوچیک اندازه دستبند از این پارچه به من بدین؟ - نه آخه پارچم خراب میشه ! - عجب ! میگم اندازه یک دستبند باریک متوجه شدین؟ -آره پارچم خراب میشه ! می خوای واسه تبرک؟!!!!!!!!!!! - اصلا نمی خواد ٬ از همین پارچه ی سفید اندازه ی ۲ تا مانتو بده . در حال متر کردن و بریدن پارچه ها بود که گفت خانوم شما ۱۸۰ سانت می خوای و ته توپ پارچه ماست و ۶۰ سانت زیاد میاریم ! باید همه ی توپ رو برداری! گفتم: -بلههههههه؟ - حالا به شما تخفیف میدیم و ۴۰ سانتشو مجانی میدیم شما هم عوض پول ۱۸۰ سانت پارچه پول ۲۲۰ متر پارچه رو بده ولی ۲۶۰ متر ببر!! - ببخشید من بیشتر از ۱۸۰ سانت لازم ندارم ٬ - پس ما هم نمی تونیم پارچمونو خراب کنیم !! - باشه مهم نیست اصلا خودم شک داشتم اینو بگیرم !! - نه حالا صبر کنین باشه ! پارچه میمونه اما همون ۱۸۰ رو میبرم. - !!!!!! -کاش میبردین اون بقیه اش رو هم ! میشه باهاش تاپ دوخت دامن دوخت! - مرسی شما بقیه اش رو واسه خانواده خودتون ببرین تاپ بدوزین دامن بدوزین! -نمیشه خانواده ما خیلی محجبه هستن! - خب ٬٬خانواده ما هم همینجورن!!!!!!!!!! فروشنده ای که حاضر نبود یک تیکه کوچک از پارچه سبز سیدی را برای دستبند بدهد توقع داشت بیخودی ازش پارچه بخریم!!! بعضی ها خیلی خیلی پررو تشریف دارند!! تصمیم بر آن شد که به ستاد انتخاباتی میر حسین رفته و از انجا دستبند تهیه کنیم!!:)) البته قبل از آن در به در دنبال بستنی فروشی بودیم . به طور اتفاقی یک ستاد دیدیم که در ستاد پر از اعلامیه های تبلیغ بود . نسبتا هم شلوغ بود ما وارد شدیم و در حالیکه دنبال دستبند می گشتیم !!!٬ مردی که مرتب لبخند میزد امد جلو و گفت : - می تونم کمکی کنم؟ -خب راستش... - خواهش میکنم بفرمائید - من و دوستم دستبند می خواستیم! - بله بله حتما بعد از جیب کتش نوار سبز رنگی و ا زجیب دیگر هم قیچی بزرگی بیرون کشید و سر نوار را به دست من داد و خودش هی نوار برید . بعد هم ما را به اتاقی راهنمایی کرد که مثلا اتاق کامپیوتر بود ٬ می خواست ادرس سایتهای ستاد رو هم بهمون بده ٬٬٬ تازه نشسته بودیم که با شربت خنکی پذیرایی شدیم و گفتیم به به ! مرد دائما لبخندی که به ما روبان سبز داده بود ٬ هی در امد و رفت بود ! دوباره امد و رو به یکی از همکارانش کرد و گفت : داریم روبان کم می آوریم و همکار آنمرد که چندان دائما لبخند نبود از جیبش یک قرقره روبان دیگر در اورد که خیلی باریک تر بودند و واسه دستبند قشنگتر! -آقا ممکنه از او روبان باریک ها به ما بدین؟ - بله بله حتما و اینگونه بود که روبان باریک هم گرفتیم و تازه شربت هم خورده بودیم که از ما دعوت شد در جلسه ای که عصر برگزار میشد شرکت کنیم . من بدم نمی آمد و قرار بود دوستانمان هم جمع کنیم و بیاوریم ! از همین یک تیکه اش خوشم نمی امد که بگردم و بچه ها رو جمع کنم ! اما خودم مایل بودم بروم و ببینم چه خبر است! که نشد و نرفتم . بعد از ستاد امدیم و روبان ها را هم دور دستمان گره زدیم ٬ خیلی خوشگل شد!! ::) و به بستنی فروشی رفتیم ٬٬ طالبی بستنی تگری هم خوردیم و در آن گرما حسابی چسبید . حالا روبانم همیشه دستم است . مثل یک نشانه می ماند. پ.ن : ایـــــــــنم یه لینک خیلی باحال حتما سر بزنین!!
| Design By : Night Skin |


