×بــــازم همــــــین جووووری×
کتاب صد سال تنهایی گابریل که از نمایشگاه کتاب امسال گرفته بودم در حال اتمام است . ماجراهای کتاب گاهی بسیار آرام و گاهی هم همانند یک طوفان پر سرعت در هم تنیده می شود و پیش می رود ٬ یک جورایی مرا به یاد کتاب کلیدر اثر جاودانی محمود دولت آبادی می اندازد٬ شخصیت های داستان گابریل یعنی خانواده ی "بوئندیا" افراد تنها تر و درونگرا تری نسبت به افراد خانواده ی "گل ممد" کتاب دولت آبادی هستند و از امروز عصر دارم به یک سری وجه تشابه این دو داستان فکر می کنم .. نمی دانم چرا به یاد قهرمان کتاب کلیدر افتادم شاید ۴ یا ۵ سال پیش خوانده بودمش . و نقش مادر "گل ممد" و نقش "اورسولا" مادر "اورلیانو" خیلی چشم گیر بود (اسم مادر گل ممد را فراموش کرده ام!) هر دو سکندار خانواده بودند و هر دو مرتبا داغدیده و عزادار افراد خانواده بودند.. و در پایان هم بعد از مرگ فرزند خود که شخصیت اصلی است همچنان پابرجایند و یادگار فرزندشان را پرورش میدهند .. کتاب کلیدر بسیار واقعی تر و کتاب صد سال تنهایی همیشه بر اساس واقیعت جلوه نمیکند و تخیلی تر و نمادین تر است . اما در هر دو کتاب آثار حکومت و جنگ وجود دارد و همیشه هم این نتیجه گیری را شامل می شوند که جنگ و خونریزی فقط و فقط دلیلی جز غرور نداشته است و جایی که برای رسیدن به چیزی که خلاف جریان کنونی است "جنگ و کشتار " کارساز نیست و اگر بجنگی در نهایتش به چیزی خواهی رسید که هدفت نبوده است!!! و همان جریان خلافی بوده که بر ضد ان قیام کرده ای. البته این نتیجه گیری شخصی من از این دو داستان بود و اینکه برای رسیدن به چیزی که ازآن بیزار بودی چه چیزهایی را که از دست نمیدهی و چقدر ممکن است سنگدل شوی . درست مانند اولیانو بوئندیا !! البته در این جا شخصیت گل ممد این شکل را به خود نمیگیرد و به شکلی میمیرد که افتخار امیز است و بر طبق استوره های ایرانی مرگش همواره او را به یاد ما می اندازد . اما انگار آمریکای جنوبی استوره هایش اینقدر پر افتخار نباشند ! زیرا اورلیانو در پیری و شکستگی و دلمردگی از دنیا می رود و مرگش پشت کسی را نمی لرزاند . مرگ او طبیعی است و انگار سالها قبل مرده .. وقتی که قلبش از سنگ شده بود و دیگر چیزی برایش اهمیت نداشته . انزوا و گوشه گیری افراد خانواده ی بوئندیا همواره باعث یک روشن بینی در انها بوده است چیزی که بیشتر در این داستان نظر مرا به خودش جلب می کند . * خوزه آرکادیو بوئندیا پدر خانواده و کسی که به همراه افراد کمی روستای ماکندو رو پایه گذاری میکند و همچنین شصت و پنج بار دور دنیا را سفر میکند . در این داستان اسم تمامی فرزندان پسر خانواده "خوزه آرکادیو" یا"اورلیانو " است!!! و خصوصیات مشترک بسیاری دارند . و من از همه بیشتر از شخصیت ملکیادس خوشم آمد . اگر این کتاب را نخوانده اید به شما خواندنش توصیه میشود . :)
| Design By : Night Skin |


