تبليغاتX
×بــــازم همــــــین جووووری× -




















×بــــازم همــــــین جووووری×

 

سر در نمیارم که من چه مدل وبلاگ نویسی هستم ٬ البته البته این موضوع بین هزاران وبلاگ نویس شاید مهم نباشه . اما لابد برای خودم هست که میام و می نویسم .

- دلم نمی خواد بیام و خاطره نویسی کنم . خب بعضی اوقات هوس می کنم اما همین که چیزی و می نویسم قسمت زیادی از ارزشی رو که برام داشته رو از دست میده . گرچه ممکنه  در آینده بیام و مثلا از خوندش لذت ببرم و با خودم بگم من چه بچه باحالی بودم . البته من خودم خیلی دلم نمی خواد بشینم و خاطراتم رو بخونم . خب متاسفانه حس فضولیم زیاده و خوشم میاد خاطرات دیگران رو بخونم . همین نمونه اش : تقریبا دو هفته پیش بود که تنهایی رفته بودم سفر . یک روز بعد از ظهر بود که تازه از خواب بیدار شدم  زن دایی در حال مرتب کردن آشپزخانه و آماده کردن چای بود . من هم روی مبل مورد علاقه ام در خانه ی  آنها نشستم و روی میز دفتری را دیدم . تازه برش داشته بودم و نگاهش می کردم که زن دایی آمد کنارم و گفت در این دفتر بعضی اوقات یه چیزایی می نویسم . و از دستم گرفت و چند صفحه را جدا کرد و گفت ایرادی نداره اگه می خوای این چند صفحه رو بخون .. اما به بقیه اش نگاه نکن !!

خب من هم شروع کردم به خواندن . تعداد صفحات جدا شده فقط ۲ برگ بود یعنی اجازه داشتم فقط دو برگ را بخوانم . شروع کردم به خواندن . جالب نوشته بود حدودا به ۱۰ سال پیش بر میگشت . فقط روزمرگی بود اما از قلمش خوشم آمده بود و دلم می خواست بیشتر بخوانم ..  همانطور که من آن دو برگ را می خواندم او هم حاضر میشد که یک سر به همسایه پایینی بزند . بهم گفت میای بریم من هم گفتم نه و همزمان که دفتر را گذاشتم روی میز او آمد و دفترش را برداشت و من دیدم که در اتاق روبرویی آنرا زیر تخت قایم کرد ٬ و رفت که یک سر به پایین بزند و من را تنها گذاشت برای کلنجار رفتن با خودم که دفترش را بر دارم یا نه .. زن دایی می توانست چه چیزی نوشته باشد که دلش نخواهد من بدانم ؟

خب شما جای من بودید چکار می کردید٬ البته من هرگز نمی گویم که چکار کردم

خب زن دایی من زن خوبی است . از یک خصوصیت او خیلی خوشم می آید . اینکه خیلی رک و راست است و تازه دست به قلمش هم خوب بود و خیلی هم مهربان ٬

...................................

در مسافرت کلی دوست پیدا کردم و برای اینکه با انها در ارتباط باشم در فیس بوک هم اددشون کردم اما دیری نپایید که فیس بوک هم فیلتر شد و من واقعا نمی دانم این سایت چه خطر یا چه تهدیدی به شمار می رفت ؟!

 

- من به نظر خودم خوب والیبال بازی می کنم اما اسپک بلد نیستم !!!

-امیدوارم که امشب خوابم ببره . دیشب شب وحشتناکی بود تا خود صبح بیدار بودم ٬ گرچه خیلی خسته بودم و با خودم می گفتم الان خواب میرم و اینطور بود که تمام شب پنج دقیقه پنج دقیقه گذشت و تمام تیک تاک ساعت رو تا صبح شنیدم ولی دریغ که قطار خواب مرا جا گذاشته بود ..

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 23:24 توسط 03031112| |


Design By : Night Skin