تبليغاتX
×بــــازم همــــــین جووووری× - خانچای!




















×بــــازم همــــــین جووووری×

 

از شب قبل تصمیم گرفته شد که صبح ساعت شش حرکت کنیم . هماهنگ کردیم با سارا خانوم و آقا ناصر، آقا ناصر قرار بود برنامه ی عزیمت به سد و ماهیگیری را جور کند اما بنا بر دلایلی کنسل شده بود .

شب خیلی زود نخوابیدیم اما ساعت شش مرا از خواب بیدار کردند . طوری که من به زور از رختخواب کنده شدم و با کندی شروع به آماده شدن کردم . دایی و زن دایی زودتر بیدار شده بودند و بساط مفصلی برای صبحانه را در ساکی جا سازی کرده بودند : یک نان شیرینی مخصوص که دایی خودش دیروز آماده کرده بود البته در پخت این نان من هم کمک کرده بودم اینطور که تخم مرغی را شکسته بودم و با زردچوبه هم زده بودم و کمی ماست اضافه کرده بودم و یک مشت زیره و با یک قلم مو روی نان را رنگی کرده بودم . تا حالا در آشپزخانه از قلم مو استفاده نکرده بودم خیلی خوشم آمده بود .

چند عدد تخم مرغ آبپز و مقداری نان و پنیر و گوجه و چای و خرما ، قرار بود صبحانه ی ما باشد .

آنروز در اواسط اردیبهشت ماه روز سردی محسوب میشد . از دایی سئوال کردم لباس گرم بردارم ؟ دیدم خودش دو تا شلوار پوشیده و یک کاپشن گرم درست حسابی تنش کرده . منم تنها لباس گرمی که با خودم آورده بودم را برداشتم یک کت سبک پاییزی همرنگ کت معروف احمدی نژاد . اما خیلی خوش دوخت تر که خیلی هم شیک بود و به قیمت گزافی که اصلا بهش نمی امد سال گذشته از کیش خریده بودم !

با خودم میگفتم این پیرمردا حتما خیلی سرمایی هستند و این کت مرا کفایت می کند . تازه حتما موقع کوه نوردی گرمم می شود و تازه دست و پا گیر هم خواهد بود!

 

بدین گونه بود که کوه نوردی آنروز ما آغاز شد . وقتی با پارکینگ رسیدیم آقا ناصر بسیار خواب آلود را دیدیم . در حالیکه چشمانش درست باز نمیشد گفت بچه ها دارن اماده میشن من هم میرم بنزین میزنم شما جلوتر برید اونجا همو میبینیم و من نمی دانم این چه مدل بنزین زدنی بود که پنج ساعت طول کشید!

وقتی سوار شدیم من روی صندلی عقب ماشین گرفتم خوابیدم . مسیر ما قسمتی از جاده ی تارم بود با ان پیچ های معروفش . دایی هم اصلا پیچ ها را نمیگرفت .جاده خلوت بود و او خیلی سریع رانندگی میکرد تا قرار ملاقاتش با جناب کوه دیر نشود . زن دایی هم بعد از این همه سال حتما به رانندگی شوهرش عادت کرده بود و دم نمیزد ! فقط خواب من زهر مار شده بود و دائما غل می خوردم !! برعکس زن دایی من اصلا عادت نداشتم به اینجور رانندگی چون بابا همیشه خیلی با احتیاط رانندگی می کند . درحال غل خوردن بودم که رسیدیم و دایی گفت تنبل خان پیاده شو . زن دایی که نگران بود آقا ناصر و خانواده اش بیایند و ما را نبینند در نزدیکی ماشین در دامنه کوه ماند .

من هم پیاده شده بودم و از سرما می لرزیدم  شالم را چند بار دور سرم پیچیدم و گره زدم و کلاه کتم را که خیلی هم نازک بود گذاشتم سرم و چون باد شدید هم می وزید و خیلی یخ کرده بودم دایی کوله پشتی اش را داد به من که باد کمتر بهم بخورد . خوشبختانه کوله پشتی خیلی سنگین نبود و خوب جلوی باد را می گرفت یک چوب مخصوص کوهنوردی هم بهم داد و به من که دیگر دندانهایم به هم می خورد گفت: دایی جان اگر می خوای همینطور سردت باشد پایین کوه منتظر همسایه بمان  .اما اگر می خواهی گرم شوی با من بیا! 

طبیعتا من می خواستم گرم شوم و همراه دایی به راه افتادم . انگار جای پارک ماشین مناسب نبود که دایی برگشت و به من گفت تو آرام آرام برو من ماشینو دوباره پارک میکنم و میام .و من گوش به حرف کردم!

 ابتدای راه مسیر خوب بود مشکل سرمای هوا بود . من با یک کت  پاییزه ی احمدی نژادی و کوله پشتی و یک دوربین به گردن و چوب کوهنوردی می لرزیدم و از کوه بالا میرفتم . باد شدیدی می وزید و و گوشم که سمت باد بود بی حس شده بود و درد می کرد و کلاه نازک کاپشنم اصلا پاسخگو نبود . همینطور که میرفتم گاهی می ایستادم و نگاهی به دایی میکردم که به ماشین رسیده و بود و زن دایی که داشت سبزی معطر کوهی میچید و به نظر اصلا سردش نبود!!

مسیر داشت شیب می گرفت و دستم کاملا یخ زده بود . کت پاییزه ی احمدی نژادی ام جیبهای کوچکی هم داشت و من به نوبت دستی که چوب کوهنوردی را گرفته بود عوض میکردم . چون تمام دامنه کوه سبز و خرم بود و من که از کویر خشک و بی آب و علف به انجا رفته بودم و از این همه سبزی طبیعت ماتم برده بود هر چند قدم یکبار در آن باد و سرما می ایستادم و کلی عکس می گرفتم . همه ی مناظر تکراری بود ولی باز هم به نظرم باید بیشتر عکس می گرفتم . حتی سر کوه کلی برف بود ! و یک چشمه هم جاری شده بود ...

دایی کم کم امد و به من رسید و من را هم جا گذاشت . البته خیلی از من دور نمیشد و مرتب میگفت بیا بالا عجب جوونی هستی تو!

در آن لحظه من یک جوان قندیل بسته بودم و با این همه بالا رفتن از کوه اصلا گرم نشده بودم و هر چه هم بالاتر می رفتیم سرمای باد بیشتر میشد و تازه نفس هم کم اورده بودم و به اصطلاح به روغن سوزی افتاده بودم . کم کم داشتم گرسنه هم میشدم و دایی هی بالاتر میرفت و میگفت باید تا قله بیای!!! دیگر کوله پشتی سبک دایی هم سنگین به نظر میرسید ولی باز خودش غنیمتی بود و چوب کوهنوردی خیلی بی خاصیت بود . باید دو تا دستم را در جیبم می گذاشتم و اصلا بی حس شده بودند .

 نمی دانم چه شد که دایی متوجه حال و روز من شد و پیشنهاد داد به پایین برگردیم که من با خوشحالی قبول کردم . در مسیر پایین آمدن بودیم که کم کم سرو کله ی مردم پیدا میشد و دسته دسته به پیک نیک می امدند در ان دامنه ی زیبا اتراق می کردند..

کنار ماشین دایی هم کلی ماشین پارک شده بود ولی هنوز از اقا ناصر خبری نبود !!!  زن دایی هم کلی سبزی چیده بود و به زبان ترکی به انها غزی یاغی میگفت : یعنی شکل پای غاز بودند . از این سبزی بعدا آش و کوکو درست کردیم و خوشمزه هم بود . خلاصه من که خیلی سردم شده بود در پایین کوه هم گرم نشدم و گفتم من میرم داخل ماشین! زن دایی به سبزی کندن ادامه می داد و دایی هم که اصلا کوه بهش نچسبیده بود شروع به بالا رفتن از قله ی بلندتری کرد .! سوییچ را گرفتم و رفتم داخل ماشین و در هم قفل کردم و کم کم گرم شدم و همانجا خوابم برد . آن اطراف ماشین های زیادی پارک شده بود و از دهاتی های اطراف پر شده بود و همه ترکی حرف میزدند انگار که دعوا می کردند و من هر از چندبار با سر و صدای دعوای ترکی از خواب بیدار میشدم و کمی هم ترسیده بودم و نگاه میکردم که زن دایی در تیررس باشد و باز خواب میرفتم .

بعضی اوقات هم از گردن درد  بیدار میشدم . یکبار هم که از گرسنگی بیدار شدم رفتم سراغ نان مخصوص و چند تکه ی گنده ازش کندم و خوردم و باز خوابیدم ! این بار خوب خواب رفته بودم که با صدای برخورد چیزی با ماشین پریدم . زن دایی امده بود و می خواست در را باز کند

در را که باز کردم ٬باد سردی توی ماشین وزید ٬٬ زود در را بستم .

 ساعت تقریبا 11 بود آقا ناصر و سارا خانوم و دوتا دخترها آمده بودند . دختر بزرگتر اول راهنمایی و کوچکتر 5 ساله بود و با تی شرت و شلوارک آمده بودند!!!!

و بازی می کردند!!

وقتی مرا با آن حال دیدند که حاضر نیستم پیاده هم شوم کلی خندیدند . دیگر به من برخورد و پیاده شدم . 

آفتاب داغ تر از اول صبح شده بود و زیر انداز ما میان انبوهی از گلهای وحشی زرد رنگ و لاله های سرخ پهن شده بود . چای داغ مسی رنگ در لیوانها می درخشید و صدای خنده و بازی بچه ها همه جا را پر کرده بود . من هم با اشتها شروع به خوردن صبحانه کردم و برای افتتاح سه تا آبپز خوردم و باز هم نان مخصوص و نان و پنیر و مربا ٬٬حالم سر جایش امده بود که دایی هم به جمع ما پیوست .  آنروز جمعه آنقدر مردم به آنجا هجوم اورده بودند که من همش فکر می کردم سیزده به در است .

دایی اینا می خواستند به زنجان برگردند که به اصرار آقا ناصر و سارا خانوم به گردش آنروز ادامه دادیم و پس از چیدن وسایل در ماشین . ادامه ی جاده ی تارم را گرفتیم و به سمت آببر و گیلوان حرکت کردیم . در راه مرتب مردم را میدیدم که بر تعدادشان افزوده میشد و در دامنه های اطراف که مناظری مشابه داشت به اصطلاح می چریدند .

 

 *

ادامه دارد....

 پ.ن: می خواستم تا آخرش بنویسم که خسته شدم دیگه

من تو خونه دنبال روبان سبز میگردم که به دستم ببندم ٬ شما چطور؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:34 توسط 03031112| |


Design By : Night Skin